چهار ماه بگذرد بر بازوى راستش نوشته مىشود :
وَ تَمَّتْ كَلِمَةُ رَبِّكَ صِدْقاً وَ عَدْلًا لا مُبَدِّلَ لِكَلِماتِهِ وَ هُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ
« 1 » و هنگامى كه متولد ميگردد بامر خداوند ميايستد و نورى از وى به اطراف جهان ميتابد و بدان وسيله مردمان و اعمال آنها را ميبيند و در آن نور است كه امر الهى بر او فرو مىآيد و بهر طرف كه رو كند آن نور جلو چشم اوست .
و در همان كتاب است كه امام حسن عسكرى عليه السّلام فرمود : روزى به خانه يكى از عمههاى خود رفتم ، يكى از كنيزان او را كه زينت كرده بود و بوى نرجس ميگفتند ديدم و نظرى طولانى بوى نمودم . عمهام گفت : آقا ! مىبينم او را سخت زير نظر گرفته - اى ؟ گفتم : عمه ! نگاه من از روى تعجب و به لحاظ اراده و خواست خداوند نسبت به اوست گفت : آقا ! مثل اينكه ميل به او دارى ! گفتم : پس ، از پدرم اجازه بگير ! او نيز اجازه گرفت و او را بهمسرى من درآورد « 2 » و هم در آن كتاب از حسين بن همدان نقل مىكند كه گفت : يكى از علماى موثق از حكيمه خاتون روايت نموده كه فرمود : هر وقت خدمت امام حسن عسكرى عليه السّلام ميرسيدم دعا ميكردم كه خداوند فرزندى بوى موهبت كند . يك روز چون دست بدعا برداشتم حضرت فرمود : عمه ! آنچه از خدا ميخواستى به من روزى كند ، امشب متولد ميگردد ! و آن شب ، شب جمعه سوم ماه شعبان سال 257 هجرى بود .
آن شب امام فرمود : عمه ! افطار امشب را مهمان ما باش ! عرضكردم : اين مولود بزرگ از چه زنى خواهد بود ؟ فرمود : از نرجس گفتم : اتفاقا در ميان كنيزان شما كسى نزد من از نرجس محبوبتر نيست . پس برخاستم و نزد او رفتم و او مانند وقتى كه نزد من بود ، از من احترام كرد . من دستهاى او را بوسيدم و او را از خدمت - كردن باز داشتم . او مرا بانوى خود ميخواند و من نيز او را بانوى خويش ميخواندم او به من گفت : فدايت گردم و من گفتم : من و همهء دنيا فداى تو شويم !
هامش
( 1 ) سورهء انعام آيهء 115
( 2 ) به همين مضمون در صفحهء 204 از غيبت شيخ طوسى هم نقل شد .