سپس بوى گفتم : امشب خداوند پسرى كه سرور دو جهان است به تو عنايت ميفرمايد كه آرزوى اهل ايمان است ، او از سخن من شرم مىكرد ، سپس برخاستم و در وى نظر كردم اثرى از حاملگى نديدم .
به همين جهت به امام على النقى عرضكردم من اثرى در وى نمىبينم . حضرت تبسمى كرد و فرمود : عمه ! ما ائمه در شكمها نيستيم بلكه در پهلوهاى مادران ميباشيم و از راه رحم بيرون نمىآئيم بلكه از ران راست مادران خارج ميشويم . زيرا ما نور خدائيم كه پليديها آن را نمىآلايد .
عرضكردم آقا ! چه وقت متولد ميگردد ؟ فرمود : موقع طلوع فجر .
من برخاستم و افطار كردم و نزديك نرجس خوابيدم . حضرت هم در صفهاى از همان خانه خوابيدند . موقع نماز شب كه برخاستم ، نرجس خوابيده بود و علامت حمل نداشت ، چون به نماز وتر رسيدم در بارهء وعده امام به شك افتادم كه فجر نزديك است و بچه نيامد .
حضرت از همان صفه صدا زد عمه ! هنوز فجر طلوع نكرده است ! نماز وتر تمام كردم و نرجس را حركت دادم و به او نزديك شده نام خدا بر او خواندم و پرسيدم : آيا چيزى در خود مىيابى ؟ گفت : آرى ، سپس هر دو خوابيديم و بيدار نشدم تا آنكه صداى امام را شنيدم كه ميفرمايد : عمه فرزندم را نزد من بياور .
چون روپوش از روى او برداشتم ديدم روى زمين افتاده و خدا را سجده مىكند و بر روى بازوى راستش نوشته شده :
جاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْباطِلُ إِنَّ الْباطِلَ كانَ زَهُوقاً
او را در آغوش گرفتم ديدم پاك و پاكيزه است . سپس در پارچهاى پيچيده نزد پدر بزرگوارش بردم . حضرت او را روى دست چپ گرفت و دست راست بر پشت او گذارد و زبان در دهان او نهاد و دست بر پشت و گوش و بندهايش كشيد و فرمود :
فرزندم ! با من سخن بگو ! او نيز خواند :
اشْهَدُ انْ لا الهَ الَّا اللَّهُ وَ اشْهَدُ انَّ مُحَمَّداً رَسُولُ