تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت مهدى موعود عج ) ( فارسي ) — صفحة 1028

مساهمون:

ص١٠٢٨
ولى وقتى ديدى كه فقر و احتياج آشكار شد ، بطورى كه شخصى بگويد ديشب را بدون شام بسر آوردم ، و هنگامى كه مردى ديگر باروى ديگرى تو را ملاقات كند ، موقع نابودى آنها فرا رسيده است ، گفتم معنى احتياج را دانستم ولى مقصود از « روى ديگرى » چيست ؟ محمد بن حنفيه گفت : مقصود اينست كه شخصى تو را با روى گشاده ملاقات مىكند ، ولى وقتى رفتى كه از وى چيزى قرض كنى با قيافه ديگرى تو را ميپذيرد ! ( يعنى روى خود را در هم ميكشد ) در آن موقع صيحه‌اى از نزديك ميرسد ( و آنها را نابود ميگرداند ) . مؤلف : بنى مرداس كنايه از بنى عباس است . زيرا مردى در ميان صحابه بود كه او را عباس بن مرداس ميگفتند . و هم در غيبت نعمانى روايت مىكند كه : مردى به خدمت امير المؤمنين ( ع ) رسيد كه مرد ديگرى بنام اين سوداء هم با او بود . آن مرد عرضكرد : يا امير المؤمنين اين مرد ( ابن سوداء ) به خدا و پيغمبر دروغ مىبندد و از شما گواه مىآورد ! فرمود : اين مرد سخن طول و درازى دارد ( ولى تو او را دروغگو ميدانى ) چه ميگويد ؟ گفت : از لشكر غضب سخن ميگويد . فرمود : با او كار نداشته باش آنها ( لشكر غضب ) مردمى هستند كه در آخر الزمان مىآيند ، از هر قبيله يكنفر و دو نفر و سه نفر تا نه نفر مرد جمع شده و مانند قطعه‌هاى ابر فصل پائيز دسته دسته جمع مىشوند آگاه باشيد ! به خدا قسم من سركردهء آنها و نام او و خوابگاه حيوانات آنها را ميشناسم . سپس حضرت در حالى كه مىفرمود : شكافنده است ! شكافنده است ! از جا برخاست و فرمود : او مردى از دودمان من است كه حديث را ببهترين وجه مىشكافد . و هم در غيبت نعمانى از احنف بن قيس روايت مىكند كه گفت : براى درخواست حاجتى به خدمت امير المؤمنين عليه السّلام رسيدم . عبد اللَّه كوّاء و شبث بن ربعى « 1 » هم اجازه
هامش
( 1 ) عبد اللَّه بن كوّاء و شبث بن ربعى از مردم بد گوهر و ماجراجوئى بودند كه هرگز از وجود اقدس امير مؤمنان استفاده نكردند - هر دو بعد از جنگ صفين از حضرت برگشتند و بصف خوارج پيوستند . ابن كوّاء از رؤساى خوارج شد و شبث همانست كه در واقعه كربلا از سران لشكر عمر سعد بود ، و بجنگ امام حسين ( ع ) رفت !