عمار گفت : به خدا سوگند هيچ گاه از دوستى خود نسبت به على پوزشخواه نيستم ، دست هم گشاده و راه هم آسان نيست ، من بر حجت خود پيوستهام و بر سنت پايدارم و اينكه تو طالب عافيت و جلوگيرى از پراكندگى هستى همچنين باش ولى از تنبيه من دست بدار كه آنچه معلم من به من تعليم داده است تو را كفايت مىكند .
عثمان گفت : به خدا سوگند تا آنجا كه مى دانم تو از ياران و تشويق كنندگان بر بدى هستى و از باز دارندگان و رها كنندگان كار نيك . عمار گفت : اى عثمان آرام باش كه همانا خودم شنيدم پيامبر ( ص ) مرا به گونه ديگر توصيف فرمود . عثمان پرسيد : چه هنگام عمار گفت : روزى كه آن حضرت از نماز جمعه برگشته بود و هيچ كس جز تو در محضر ايشان نبود ، جامه خود را در آورده و در حالى كه جامه خانه پوشيده و نشسته بود ، من پيشانى و گلو و سينهء حضرتش را بوسيدم و فرمود : « اى عمار ، همانا كه تو ما را دوست مى دارى ما هم تو را دوست مى داريم و تو از ياران خير و از بازدارندگان از بدى و شرى » . عثمان گفت : آرى همين گونه است ولى تو دگرگون شدى . گويد : عمار دست خويش را بلند كرد كه دعا كند و به من گفت : اى ابن عباس آمين بگو و سه بار گفت : پروردگارا ، هر كس دگرگون شده است با او دگرگون شو ابن عباس مى گويد : در اين هنگام وارد مسجد شديم ، عمار به جايگاه نماز خويش رفت و من هم همراه عثمان به جانب قبله مسجد رفتيم ، عثمان وارد محراب شد و گفت : وقتى خواستيم برگرديم پيش من بيا . عمار همين كه مرا تنها ديد پيش من آمد و گفت : آيا ديدى هم اكنون چه به من رسيد گفتم : به خدا سوگند تو هم سخت با او در افتادى و او هم با تو سخت در افتاد در عين حال بايد رعايت سن و فضل و خويشاوندى او را كرد .
گفت : آرى ، اينها براى او محفوظ است ولى براى كسى كه حقى ندارد حقى نيست و برگشت .
چون عثمان نماز گزارد در حالى كه به من تكيه داده بود با او برگشتم . گفت : آيا شنيدى عمار چه گفت گفتم : آرى ، هم خوشحال شدم و هم افسرده ، سبب افسردگى من آن بود كه بر تو رسيده بود و شادى من از تحمل و بردبارى تو بود . گفت : على با همه نزديكى چند روزى است از من كناره گرفته است و عمار پيش او مى رود و هر چه مى خواهد مى گويد ، تو بر اين كار مبادرت كن و پيش على برو كه از عمار در نظرش راستگوتر و بيشتر مورد اعتمادى و كار را همان گونه كه بود براى او نقل كن ، گفتم : آرى .
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 237
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص٢٣٧