تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 187

مساهمون:

ص١٨٧
در دريا غرق شد . و برخى ديگر گفته‌اند در دريا افتاد و در حالى كه برهنه بود نجات پيدا كرد ، خود را به يكى از دهكده‌هاى طبرستان رساند اهل آن دهكده او را شناختند و برابرش زمين را بوسه دادند و كارگزار خود را خبر دادند كه پيش سلطان آمد و خدمت كرد . خوارزمشاه به او گفت : مرا به هندوستان برسان و او را پيش شمس الدين اتليمش پادشاه هند برد كه از منسوبان او بود يعنى خويشاوند همسر خوارزمشاه و مادر سلطان جلال الدين بود . مادر جلال الدين هندى و از خاندان سلطنتى هند بود . گويند : خوارزمشاه هنگامى كه پيش اتليمش رسيد عقلش دگرگون شده بود و اين از بيم مغولان يا بيمارى بود كه خداوند بر او چيره كرده بود و او هر بامداد و شامگاه و هر وقت و ساعت هذيان مى گفت و فرياد مى كشيد كه مغولان از اين در بيرون رفتند و از اين پلكان هجوم آوردند و مى لرزيد و رنگش دگرگون و سخن و حركاتش مختل مى شد . يكى از فقيهان خراسان كه معروف به برهان بود به بغداد آمد براى من حكايت كرد و گفت : برادرم همراه خوارزمشاه و از ويژگان و اشخاص مورد اعتماد او بود ، وى مى گفت : هنگامى كه عقل خوارزمشاه مختل شده بود همواره به تركى اين كلمات را تكرار مى كرد « قرا تتر گلدى » كه معناى آن چنين است : « تاتارهاى سياه آمدند » . ميان مغولان گروهى سياه پوست شبيه زنگيان هستند كه شمشيرهاى بسيار پهنى غير از شمشيرهاى معمولى دارند و آنان گوشت مردم را مى خورند و خوارزمشاه با بردن نام ايشان مدهوش مى شد . همچنين برهان براى من نقل كرد كه شمس الدين اتليمش ، محمد خوارزمشاه را به يكى از دژهاى بسيار بلند و بركشيده و استوار هند برد كه هيچگاه ابرها بر فرازش نبودند و معمولا پايين تر از آن باران مى باريد . شمس الدين به خوارزمشاه گفت : اين دژ استوار از آن تو و اموال و اندوخته‌هاى ميان آن اموال و اندوخته‌هاى خودت خواهد بود همين جا در كمال امن و خوشى باش تا طالع و بخت تو مستقيم شود كه پادشاهان همواره چنين بوده‌اند ، گاه بخت ايشان پشت مىكند و سپس روى مى آورد . خوارزمشاه به او گفت : قادر نيستم كه در اين دژ اقامت كنم و پايدار بمانم زيرا تاتار به زودى در تعقيب و جستجوى من اينجا مى رسند و اگر بخواهند زينهاى اسبهاى خود را روى هم مى نهند تا بر فراز دژ برسند و بالا بيايند و با دست خويش
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 187 | ابن أبي الحديد / محمود مهدوى دامغانى