تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 105

مساهمون:

ص١٠٥
بغراج تركى همراه گروهى از لشكريان مقيم بصره بود ، او دو روز با آنان جنگ كرد . يحيى بن محمد از جانب قصر انس به قصد تصرف پل پيش آمد ، على بن - ابان هم هنگام نماز جمعه كه سيزده روز از شوال باقى مانده بود وارد شهر شد و شروع به كشتن مردم و آتش زدن خانه‌ها و بازارها كرد . بغراج تركى و ابراهيم بن - اسماعيل بن جعفر بن سليمان هاشمى كه معروف به بريه و مردى پيشوا و سالار و مورد اطاعت بود ، با گروهى بزرگ جنگ كردند و آن دو توانستند على بن ابان را به جاى خود برگردانند . او بازگشت و آن شب را بر جاى ماند و فردا صبح زود برگشت و در آن حال لشكر مقيم بصره پراكنده شده بود و هيچكس در مقابل او براى دفاع باقى نمانده بود . بغراج با همراهان خود به جانبى عقب نشسته بود و ابراهيم بن محمد هاشمى - بريه - هم گريخته بود . على بن ابان ميان مردم شمشير نهاد ، ابراهيم بن محمد مهلبى كه پسر عموى على بن ابان بود پيش او آمد و از او براى مردم بصره كه همگى حاضر شده بودند امان گرفت و او آنان را امان داد و منادى او بانگ برداشت كه هر كس امان مى خواهد در خانه ابراهيم بن محمد مهلبى حاضر شود ، همه مردم بصره حاضر شدند آن چنان كه همه كوچه‌ها از آنان انباشته شد . على بن ابان همين كه اين اجتماع بصريان را ديد فرصت را مغتنم شمرد و دستور داد نخست دهانه كوچه‌ها و راهها را بستند و نسبت به آنان مكر ورزيد و به زنگيان دستور داد ميان ايشان شمشير نهادند و هر كس كه آنجا حضور يافته بود كشته شد . على بن ابان پايان آن روز از بصره برگشت و در قصر عيسى بن جعفر كه در خريبة است مستقر شد . ابو جعفر طبرى همچنين ، از قول محمد بن حسن بن سهل ، از قول محمد بن - سمعان نقل مىكند كه مى گفته است : آن روز در بصره بودم و شتابان به طرف خانه خودم كه در كوچه مربد بود مى گريختم تا در آن متحصن شوم . مردم بصره را ديدم كه فرياد درد و اندوه برآورده و مى گريزند و قاسم بن جعفر بن سليمان هاشمى در حالى كه شمشير بر دوش داشت و سوار استرى بود و از پى مردم مى آمد فرياد مى كشيد اى واى بر شما كه شهر و حريم و ناموس خود را اين چنين تسليم مى كنيد ، اين دشمن شماست كه وارد شهر شده است هيچكس به او توجه نمى كرد و سخن او را گوش نمى داد ، او هم گريزان رفت ، من وارد خانه خودم شدم و در خانه‌ام را بستم و بر فراز بام رفتم ، اعراب صحرا نشين و پيادگان زنگيان از كنار خانه‌ام مى گذشتند ،