طبرى در تاريخش مىنويسد : ابن حميد از سلمه از محمد بن اسحاق از عبد الغفار بن قاسم از منهال بن عمرو از عبد الله بن حارث بن نوفل بن حارث بن عبد المطلب از عبد الله بن عباس از على بن ابيطالب نقل مىكند كه گفت وقتى آيهء
« وَ أَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ »
« 26 » نازل شد ، رسول خدا مرا به سوى خود فراخواند ( يا آنكه گفت ) يك صاع غذا درست كن و در آن پاى گوسفندى بينداز و قدحى بزرگ از شير نيز مهيا كن . پس از آن بنى عبد المطلب را براى من گردآور . من نيز به همانگونه كه پيامبر دستور داده بود عمل كردم و سپس پسران عبد المطلب را فراخواندم كه تعداد آنان در آن روز چهل تن يا يكى بيشتر و يا يكى كمتر بود . در ميان دعوتشدگان عموهاى پيامبر ، ابو طالب و حمزه و عباس و ابو لهب ، نيز آمده بودند . وقتى غذا را در ميان آنان گذاشتند ، پيامبر تكهاى از گوشت برداشت و آن را با دندانش تقسيم كرد سپس در اطراف سفره انداخت و فرمود : برداريد و آن را با نام خدا بخوريد . آنها همهء غذا را خوردند و سير شدند و من در ميان سفره جز جاى دستانشان را نديدم ( غذايى در ميان سفره باقى نماند و با اين همه آنان سير شده بودند ) و حال آنكه به خدا قسم اين غذا فقط براى يكى از آنان كافى بود . از آن قدح نيز شير نوشيدند بهطورىكه همگى سيراب شدند . حال آنكه به خدا قسم اين شير براى يكى از آنها كافى بود ( ولى با اين وجود همه از آن غذا يا شير خوردند و سير شدند . ) هنگامى كه پيامبر خواست با آنان سخن بگويد ، ابو لهب پيشدستى كرد و گفت : چگونه اين رفيق شما ، محمد ، شما را سحر كرد ؟
پس آن جمع پراكنده شدند و پيامبر نتوانست با آنان سخن بگويد .
در دومين روز پيامبر بار ديگر همين تدارك را براى آنان ديد و وقتى ميهمانان دست از غذا كشيدند گفت : اى بنى عبد المطلب همانا من خير دنيا و آخرت را براى شما به ارمغان آوردم و خداوند مرا فرمان داده است تا شما را به سوى او دعوت كنم پس كدام يك از شما مرا در اين كار يارى مىكنيد تا برادر و وصى و جانشين من در ميان شما باشد . ميهمانان همگى از گفتن جواب مثبت بازايستادند . و من با آنكه از نظر سن از آنان كمتر بودم و چشمانم هنوز قى مىكرد ( شايد اشارهاى ديگر به خردسالى خود داشته است ) شكمم از آنان بزرگتر و ساق پايم از آنان باريكتر بود ، گفتم : اى پيامبر من در اين امر كمك كار تو هستم . آنگاه رسول خدا گردن مرا گرفت و گفت : اين برادر و وصى و جانشين من در ميان شماست از او گوش بگيريد . و از او فرمان پذيريد . ميهمانان با شنيدن اين سخن برخاستند و با تمسخر و خنده به ابو طالب گفتند : محمد به تو دستور داد سخن فرزندت را گوش گيرى و از او فرمان برى . در واقع بر ميهمانان گران آمد كه از جوانى كمسنوسال كه گفتهاند در آن روزگار بين
هامش
( 26 ) . آيه 214 سورهء شعرا : و خويشان نزديكت را بيم ده . - م .