تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيرة الأئمة ( سيره معصومان ) ( فارسي ) — صفحة 114

مساهمون:

ص١١٤
دستور داد و گفت چه چيز تو را مانع از سبّ على مىكند ، رد مىشود . از اين گذشته ، وقتى كسى به ديگرى مىگويد چه چيز تو را از ديدار ما بازمىدارد يا چه چيز تو را از انجام چنين كارى بازمىدارد ؟ در شنونده جاى كمترين ترديدى باقى نمىگذارد كه گوينده از وى درخواست مىكند كه آن عمل را به شديدترين وجه به انجام رساند . و اين نوع تعبيرات در طلب و درخواست ظهور بيشتر و قوىترى از عباراتى مانند « اين كار را بكن » دارند . اين توجيهى كه در بالا براى گفتار معاويه ذكر شد شبيه آن است كه سگ خيسى خودش را به لباس كسى بمالد و او هم چشمانش را ببندد و بگويد : « ان شاء الله بره ( گربه ) است » . نسايى همين حديث را در خصايص از بكر بن مسمار آورده است كه گفت : از عامر بن سعد شنيدم كه نقل مىكرد : معاويه به سعد بن ابى وقاص گفت : چه چيز تو را بازمىدارد كه پسر ابو طالب را دشنام نمىگويى ؟ سعد گفت : من به او ناسزا نخواهم گفت : آيا آن سه چيز را به ياد نمىآورى كه پيامبر آنها را براى على برشمرد ؟ به راستى اگر من يكى از آن سه چيز را مىداشتم در نظرم محبوب‌تر از شتران سرخ‌موى بود . و در ادامه مانند همان روايتى را كه قبلا گذشت نقل كرده جز آنكه در ابتدا گفته است : من او را دشنام نمىگويم . آيا به ياد نمىآورى كه وقتى وحى بر پيامبر فرود آمد ، او على و دو پسرش ( حسن و حسين ) و فاطمه را گرفت و جامه‌اش را بر سر آنان كشيد و آن‌گاه گفت : پروردگارا اينان اهل بيت و خاندان منند . دوم سخنى بود كه در جنگ تبوك پيامبر به على گفت : ( حديث منزلت ) و سوم سخنى بود كه پيامبر در جنگ خيبر دربارهء على بر زبان راند و سپس گويد : به خدا سوگند تا زمانى كه معاويه از مدينه بيرون رفت زبان به سبّ على بازنكرد . حاكم در مستدرك اين حديث را با سندهاى مختلف از عامر بن سعد آورده است كه معاويه به سعد بن ابى وقاص گفت : چه چيز تو را بازمىدارد كه به پسر ابو طالب دشنام نمىدهى ؟ ! سعد پاسخ داد : من هرگز به او ناسزا نخواهم گفت : تو آن سه چيز را كه پيامبر دربارهء على گفت به خاطر نمىآورى . به راستى اگر يكى از آن سه چيز به من تعلق داشت در نظرم بسى بهتر از شتران سرخ‌موى بود . معاويه از او پرسيد : اى ابو اسحاق ! آن چيزها كدامند ؟ سعد گفت : تو به ياد نمىآورى آن‌گاهى كه بر پيامبر وحى فرود آمد . او على و دو پسرش ( حسن و حسين ) و فاطمه را گرفت و آنان را به زير جامه‌اش كشيد و سپس گفت : پروردگارا ! اينان خاندان منند . آرى من هرگز زبان به ناسزاگويى على نخواهم گشاد . تو به ياد نمىآورى وقتى را كه پيامبر در غزوهء تبوك على را به جانشينى خود در شهر تعيين كرد . على به او عرضه داشت : آيا مرا با كودكان و زنان در شهر وامىگذارى ؟ پيامبر به او فرمود : « آيا نمىخواهى نسبت به من مانند هارون نسبت به موسى باشى جز آنكه پس از من نبوتى نخواهد بود . » من هرگز به على ناسزا نمىگويم . تو به خاطر نمىآورى كه در روز خيبر