چون خسرو خاورى سر از كوه * بر زد منم و فراق و اندوه
كان خواب چه بوذ و آن چه كس بود * كان شب به من اين عتاب بنمود
مهديش يقين نمىتوان گفت * اين درّ به گمان نمىتوان سفت
شك نيست كه آخر الزمان هست * مأواش يقين درين جهان هست
تا خود چه كند سپهر گردان * آن گردش خود به حكم يزدان
ماييم نظارگان عالم * آن زهره كجا كه كس زند دم
هر كس سخنى همىسرايد * زان نوع كه روى مىنمايد
من بنده به غير ازين ندانم * كين درّ ز زبان همىفشانم
قوميم همىكنند انكار * قومى شده زين حديث بيزار
تاريخ بسى به نظم گفتست * با طبع هر آن كسى كه حقّست
خسرو شيرين و ويس و رامين * گفتند سخنوران پيشين
زين نوع فسانهاى بسيار * گفتند بسان درّ شهوار
بعضى شعراى نظمپيراى * در بوتهء طبع نفس بالاى
مردان و محققان ديندار * معنىدانان خوب گفتار
تاريخ بسى به نظم كردند * از گردش چرخ غم نخوردند
ده نوع به نام آل سلجوق * گفتند و رسيذه شده به عيوق « 1 »
آن قوم به جمع تركمانند * هر چند فسانه در جهانند
زيشان بگذر كه اهل ديناند * اندر خور مدح و آفريناند
در باب ملاحده چه گويى * وز مدح و ثنايشان چو جويى
تاريخ نژاده نسل ايشان * گفتند و كسى نشد پريشان
آن كس كه سخن بدان بياراست * كس زو به جهان نكرد واخواست
در كفر بسى است نظم از آن سان * گويند نشد از آن هراسان
تاريخ ملاحده بسى هست * به نوشته به آب زر به صد دست
امروز بسى هنوز هستند * قومى كه ملاحده پرستند
آن نقش هنوز مىنگارند * ترس از خود وز خدا ندارند
من بنده نكردهام گناهى * باطل نسپرده هيچ راهى
تصنيف ز خود نساختستم * لعبى به دغل نباختستم
هامش
( 1 ) عيوق نام ستارهاى در نزديكى ثريا