از ما سخنى بگو در ايّام * تاجيست زمانه را سرانجام
از كس مستان ز بهر ما چيز * خود ياذ مكن ز نام ما نيز
دوران جهان وفا ندارد * گردن كشيش بقا ندارد
من بنده چو خواندم اين حكايت * ديذم به روايت از روايت
زين بيش سخن نمىتوان گفت * درّ بهتر ازين نمىتوان سفت
صد نوع از اين زياد گفته * در وى سخنان بسى نهفته
من مختصرى به نظم گفتم * پر بود در سخن بسفتم
اما سحرى فتاده بيمار * نه خفته ز خستگى نه بيدار
در واسطم اوفتاده مدهوش * همخوابهء مرگ دوش بر دوش
اميد به زندگى ندارم * از دست برفت روزگارم
زين فكر ز خويشتن برونم * تب تاب فكنده در درونم
پيرى ديذم ز ناگهانى * با كوزهء آب زندگانى
پنداشتمش كه جدّ من بود * او بيش ز جدّ و حد من بود
گفتا خضرم زمانهپيماى * از بهر تو آمذم بدين جاى
اين آب بخور كه زنده مانى * كين نيست جز آب زندگانى
گفتم كه عيالم است رنجور * اى آمذه نزدم از ره دور
او را بچشان كه من چشيدم * وين رنج براى او كشيدم
چون خورد عيالم از كفش آب * آسود تنم از آن تب و تاب
از بعد فراق او ز ناگاه * در حال هم اندر آن سحرگاه
ديذم كه جوانى اندر آمد * وه وه كه مرا چه در خور آمد
رخسار خوشش بسان ماهى * ماهى چه بسان پاذشاهى
برخاستم احترام كردم * لرزان لرزان سلام كردم
گفتا كه در اين ائمّهنامه * كز گفت تو ماند تا قيامه
از زنده و مرده من كدامم * برخوان كه چگونه است نامم
در لرزه فتاد استخوانم * اين بيت برآمد از زبانم
نز احيا خوانمت نز اموات * من ره نبرم ز نفى و اثبات
اين گفتم و او روان برون شد * معلوم نشد كه حال چون شد
نشناختمش كه از كجا بود * بيگانه و آگه آشنا بود
با گردش رنج و درد تن بود * كان خواب چنان خيال بنمود