چون بيدار شد ، آن خواب را با محرمى بگفت . او تعريف پيغمبر - صلّى اللّه عليه و آله و سلّم - و اهل بيت عالى مقدار آن سرور كرد ، و آن جميلهء كريمه را از نصرانيّت منع نموده ، به اسلام ترغيب نمود . پس نرجس خاتون اسلام اختيار كرده ، فرمود كه نقّاشى حاضر كردند تا به تقرير او صورت امام را بر صفحهاى نگاشت ، و آن را با خود مىداشت ، تا روزى پدرش عزم جنگ اهل اسلام كرد . نرجس از پدر التماس كرد كه او را با خود ببرد . پدر التماس او را قبول نمود . چون با مسلما [ نا ] ن مقابله واقع شد ، نرجس به خفيه اسلحه پوشيده خود را به لشكر اسلام انداخت . پس شخصى او را به اسيرى گرفت ، و نرجس چون از مقصود نشانى نديد ، بدخويى بنياد نهاد . مالكش خواست او را بفروشد ، به هر مشترى كه او را عرض مىكرد ، رضا نمىداد و مىگريست . پس حضرت امام حسن عسكرى - عليه السّلام - حضرت رسول - صلّى اللّه عليه و آله و سلّم - را در خواب ديد كه فرمود : اى حسن ! سريت خود را از ميان اسيران بيرون آور . امام - عليه السّلام - نزد بردهفروش رفته ، تفحّص اسيران نمود ، چون چشم نرجس بانو بر آن حضرت افتاد ، او را بشناخت و دست در دامن آن حضرت زد . امام - عليه السّلام - او را بخريد ، و از او حضرت صاحب الامر متولّد گرديد .
آوردهاند كه در آن ايّام كه نرجس بانو گرفتار بود در دست آن كسى كه او را اسير ساخته بود ، چند مرتبه آن مرد به وسوسهء شيطان خواست كه به جانب او دست درازى كند . هر مرتبه نرجس بانو مىگفت دور باش ! فى الحال تمام اندام او خشك مىشد . و چون قصد نرجس بانو از دل بيرون مىكرد ، به حالت طبيعى بازمىآمد .
فصل در ذكر ولادت آن مالك ممالك ولايت و وصايت عليه السلام
مروى است از حكيمه خاتون - كه عمّهء حضرت امام حسن عسكرى