شماست . آنگاه كودك از دامان امام حسن ( ع ) برخاست و امام به او فرمود : پسرم تا وقت معلوم در همان اتاق بمان . كودك داخل اتاق شد در حالى كه من به او مىنگريستم . پس امام حسن ( ع ) به من فرمود : اينك بنگر درون اتاق كيست ؟ چون وارد اتاق شدم هيچ كس را در آن نديدم .
از ديگرى روايت شده است كه گفت : معتضد ( خليفه عباسى ) مرا با دو مرد ديگر مأموريت داد و گفت : حسن بن على ( ع ) در سر من راى ، مرده است . پس شتاب كنيد و به خانهاش هجوم آريد و هر كس را كه ديديد سرش را برايم بياوريد . ما به فرمان معتضد حركت كرديم و داخل خانه شديم اتاقى زيبا ديديم ، گويى بنّا همين الان از ساخت آن فارغ شده بود . در آن اتاق پردهاى بود پرده را كنار زديم كه سردابى ديديم . به درون سرداب رفتيم در ته سرداب دريايى ديديم كه روى آن را با حصير مفروش كرده بودند و مردى بس زيبا چهره بر حصير ايستاده بود و نماز مىخواند . او به ما هيچ اعتنايى نداشت . يكى از آن دو به سوى آن مرد شتاب برداشت اما داخل آب افتاد و هراسان شد ، داشت غرق مىشد كه من دستش را گرفتم و بيرونش كشيدم . مرد ديگر قصد او را كرد كه او هم در آب افتاد و باز من نجاتش دادم .
از اين ماجرا به حيرت افتادم خطاب به آن مرد گفتم : اى صاحب خانه از خدا و از تو پوزش مىخواهم . به خدا من نفهميدم چه ماجرايى روى داد و نفهميدم كه از كجا آمدم اينك از كارى كه كردهام به خدا توبه مىكنم . اما او اصلا به ما توجه نكرد . ما بازگشتيم و آنچه را كه رخ داده بود براى معتضد بازگفتيم . او گفت : اين راز را پنهان كنيد و گرنه فرمان مىدهم گردنهايتان را بزنند .
نگارنده : چنين رخدادهايى هرگز از قدرت خداوند تعالى بعيد و غريب نيست . زيرا بدين وسيله بر اوليايش كرامت مىنهد . از جمله همين موارد است سخن گفتن عيسى ( ع ) در گهواره . و تأليفات بزرگان صوفيه از امثال اين مطالب در حق اقطاب و اعيانشان ، همچون شيخ عبد القادر گيلانى و شيخ محى الدين بن عربى و عبد الوهاب شعرانى و . . . مشحون است .
چنان كه شعرانى در كتاب الكبريت الاحمر كه منتخبى از خلاصهء فتوحات مكيه است و نيز برهان الدين حلبى در انسان العيون نقل كردهاند ، محى الدين بن عربى گويد : روزى به دخترم زينب كه شيرخواره بود و نزديك يك سال داشت ، پرسيدم : چه مىگويى دربارهء مردى كه با حليله خويش مجامعت كرده اما انزال صورت نگرفته است ؟ او پاسخ داد : بر وى غسل واجب است . حاضران از اين امور در شگفت شدند . آنگاه من يك سال از دمشق بيرون رفتم
سيره معصومان ( فارسي ) — صفحة 350
مساهمون: على حجت كرمانى
ص٣٥٠