تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيره معصومان ( فارسي ) — صفحة 349

مساهمون:

ص٣٤٩

را ديدم كه مىلرزيد . او را در آغوشم گرفتم و بر وى قل هو الله احد و انا انزلناه و آيه الكرسى را خواندم . پس صدايى از شكمش شنيدم آنچه را كه من مىخواندم او هم مىخواند . آنگاه خانه را نور فرا گرفت پس كودك را ديدم كه به سجده بر زمين افتاده بود . او را برگرفتم . ابو محمد از اتاقش مرا صدا كرد و فرمود : اى عمه فرزندم را نزد من آور . بچه را پيش وى بردم . آن حضرت كودك را در دامانش گذاشت و زبانش را در دهان كودك قرار داد و گفت : فرزندم به اذن خداوند تعالى سخن بگو . كودك گفت : « بسم الله الرحمن الرحيم و نريد أن نمن على الذين استضعفوا فى الارض و نجعلهم ائمه و نجعلهم الوارثين » . آنگاه پرندگانى سبز گرد كودك را فرا گرفتند . ابو محمد ( ع ) يكى از آنها را صدا كرد و گفت : اين بچه را بگير و او را نگاه دار تا خدا دربارهء او اذن دهد كه خدا خود رسانندهء فرمان خويش است . از ابو محمد ( ع ) پرسيدم : اين پرنده كه بود و اين پرندگان كيانند ؟ فرمود : اين جبرئيل و آن ديگران فرشتگان رحمت « 41 » بودند . سپس فرمود : اى عمه اين كودك را به مادرش بازگردان تا ديدگانش روشن شود و غم نخورد و بداند كه وعدهء خدا حق است و لكن اكثر آنان نمىدانند . كودك را نزد مادرش بازگرداندم . چون مهدى به دنيا آمد نافش بريده و ختنه شده بود و بر بازوى راستش نوشته شده بود : « جاء الحق و زهق الباطل ان الباطل كان زهوقا . » جامى مىنويسد : كسان ديگر غير از حكيمه روايت كرده‌اند كه چون مهدى بزاد بر زانوانش نشست و انگشت سبابه‌اش را به سوى آسمان بالا برد و عطسه‌اى كرد و گفت : « الحمد لله رب العالمين . » از شخص ديگرى روايت شده است كه گفت : نزد ابو محمد ( ع ) رفتم و عرض كردم : اى فرزند رسول خدا جانشين و امام پس از شما كيست ؟ آن حضرت با شنيدن اين پرسش به درون خانه رفت و آنگاه در حالى كه كودكى را با خود مىآورد ، بيرون آمد . كودك سه‌ساله بود و مانند ماه شب چهارده ، امام حسن عسكرى ( ع ) به من فرمود : اگر لطف تو بر ما نبود اين كودك را به تو نمىنماياندم . نام او نام رسول خدا ( ص ) و كنيه‌اش نيز كنيهء او است او جهان را از عدل و داد پر مىكند چنان كه از ظلم و ستم پر شده باشد . همچنين از كس ديگرى روايت شده است كه گفت : روزى نزد ابو محمد ( ع ) رفتم . در طرف راست آن حضرت اتاقى ديدم كه بر آن پرده‌اى آويخته بودند . به آن حضرت عرض كردم : سرورم پس از شما امامت را چه كسى عهده‌دار خواهد شد ؟ فرمود : اين پرده را بالا بر . چون پرده را بالا زدم كودكى در نهايت تميزى و نظافت بيرون آمد . بر گونه راستش خالى بود و گيسو داشت . كودك در دامن ابو محمد ( ع ) نشست . حضرت فرمود : اين امام

هامش
( 41 ) در اينجا افتادگى به چشم مىخورد . ( مؤلف ) .