خود گفتم : پدرم مرا به امرى نادرست وصيت نكرده است . اين مال را بايد به عراق ببرم « 35 » . آنجا بايد در كنار شط خانهاى اجاره كنم و نگذارم كسى از اين ماجرا بويى ببرد . اگر اين مسأله به مانند زمان امام حسن عسكرى ( ع ) برايم روشن شد و دريافتم امام كيست اين اموال را به او مىدهم و الا آنها را ميان فقيران تقسيم مىكنم . ( يا بنابر روايت ديگر آن را چنان كه دلم خواهد به مصرف مىرسانم ) . پس به عراق آمدم و كنار شط خانهاى اجاره كردم و چند روزى در آن به سر بردم روزى ديدم قاصدى آمد و نامهاى به من داد كه در آن نوشته بود : اى محمد اموالى چنين و چنان در فلان چيز نزد تو موجود است . در اين نامه از تمام چيزهايى كه من با خود آورده بودم و حتى از برخى از آنها هم اطلاع نداشتم نام برده شده بود . پس من آن اموال را به آن قاصد دادم و چند روز ديگر با افسردگى و اندوه در همان خانه ماندم تا آنكه پيغام ديگرى به من رسيد مبنى بر اينكه « ما تو را به جاى پدرت قرار داديم پس خدا را سپاس گوى . » همچنين كلينى در كافى به سند خود نقل كرده است كه : مردى از اهل سواد مالى به امام زمان رسانيد اما پذيرفته نشد و به او گفته شد : نخست حق پسر عموهايت را كه 400 درهم است از اين مال جدا كن . آن مرد ملكى از عموزادگانش در دست داشت كه در آن شريك بودند و او حق آنها را نگهداشته بود . چون حساب كرد حق عموزادگانش از آن مال همان چهارصد درهم بود ، آن مقدار را بيرون كرد و بقيه را فرستاد و در نتيجه آن مال پذيرفته شد . و نيز در كافى از قاسم بن علاء ، نقل شده است كه گفت : خداوند چندين پسر به من داد و من نامه مىنوشتم و تقاضاى دعا مىكردم اما هيچ پاسخى دريافت نمىكردم ، لذا همهء پسرانم مردند . پس چون پسرم حسن به دنيا آمد ، نامهاى نگاشتم و تقاضاى دعا كردم . پاسخ آمد : « اين پسر باقى مىماند و الحمد الله . » همچنين كلينى از ابو عبد الله بن صالح نقل كرده است كه گفت : يكى از سالها به بغداد رفتم و ( از حضرت حجت ( ع ) ) اجازهء خروج خواستم . آن حضرت چنين اجازهاى نداد . بيست و دو روز در آنجا بماندم و كاروان هم به سوى نهروان رفت . تا آنكه در روز چهارشنبه به من اجازه خروج داده شد و به من گفته شد : در اين روز بيرون رو . من بيرون رفتم اما اميدى نداشتم كه به كاروان برسم تا آنكه به نهروان رسيدم . ديدم كاروان هنوز آنجاست به اندازهء وقتى كه شترانم را علوفه دادم كاروان كوچ كرد ، من نيز با آنان رهسپار شدم و آن حضرت براى سلامتى من دعا كرد و من هم به حادثهء سوئى دچار نگشتم و الحمد لله .
سيره معصومان ( فارسي ) — صفحة 326
مساهمون: على حجت كرمانى
ص٣٢٦
هامش
( 35 ) ابراهيم بن مهزيار از مردم اهواز بود . او اموال را از اهواز به عراق مىبرد سپس دچار تب شد و از ادامهء سفر انصراف جست ، آنگاه پسرش محمد براى بار دوم اموال را از اهواز به سوى عراق برد . ( مؤلف ) .