كودك را عهدهدار شود . اما موسى پستان هيچ كدام از آنان را نگرفت . مادر موسى به دخترش گفت : جستجويى كن ببين آيا از موسى نشانى مىيابى ؟ خواهر موسى به سراى فرعون رسيد و گفت : شنيدهام دايهاى مىخواهيد . در اينجا زنى است نكوكار كه فرزند شما را مىپذيرد و از او سرپرستى مىكند . فرعون گفت : او را حاضر كنيد .
پس مادر موسى ، كودك را به دامان خويش بر گرفت و پستان به دهانش گذارد و شير فراوانى به كام موسى سرازير شد . چون فرعون دانست كه دايه هم از بنى اسرائيل است گفت : ممكن نيست بگذارم كه هم كودك و هم دايه از بنى اسرائيل باشند اما همسرش با وى به گفتوگو پرداخت و گفت : از اين كودك هراس به خود راه مده . او پسر توست و در دامن تو پرورش مىيابد . وى به قدرى از اين سخنان گفت تا نظر فرعون را برگرداند . اما مادر موسى و دخترش و قابله خبر موسى را كتمان كردند ، تا آنكه قابله و مادر موسى از دنيا رفتند و بنى اسرائيل از احوال موسى چيزى در نيافتند در حالى كه خود در اين باره به تحقيق پرداخته و از اين و آن پرسش كرده بودند . اما نتوانستند خبرى به دست بياورند و به فرعون خبر رسيد كه آنان در پى موسى هستند . فرعون نيز بنى اسرائيل را تحت شكنجههاى بسيار قرار داد و آنان را گروه گروه كرد و از خبر دادن به موسى و پرسش از وضع او ممنوع كرد . »
صدوق گويد : در روايت نخست كه آمده است :
« غيبت واقع شد و بنى اسرائيل بسيار به سختى فرو افتادند و چهار صد سال در انتظار قيام قائم به سر مىبردند تا آنكه مژدهء ولادت موسى را دريافت كردند و نشانههاى ظهور او را ديدند . آشوب و پريشانى بسيارى بر آنان روى آورد . با چوب و سنگ بديشان هجوم مىآوردند . آنگاه از دانشمندى كه به احاديث و سخنان وى تكيه مىكردند ، خواستار توضيح شدند اما او اين مسأله را پنهان كرد سپس بنى اسرائيل با وى در مكاتبه شدند . آن دانشمند به همراه آنان به يكى از صحراها رفته در آنجا نشست و دربارهء قائم و اوصاف و ويژگيهاى وى و نيز نزديكى ظهور او با آنان سخن گفت . شبى مهتابى بود و آنان به گفت و شنيد مشغول بودند كه ناگهان چهرهء موسى كه ايام شباب را مىگذراند ، آشكار شد . موسى در آن شب به قصد گردش از خانهء فرعون بيرون آمده و از همراهان خود جدا به نزد ايشان روانه شده بود . او بر استرى سوار بود و طيلسانى از خز در بر كرده بود . آن دانشمند از روى نشانههايى كه از قائم مىشناخت ، به محض ديدن موسى او را شناخت و به روى پاهاى موسى در افتاد و گفت : سپاس خدايى را كه پيش از مرگ من ، تو را به من نماياند . پيروانى كه در آنجا حضور داشتند ، دانستند كه اين مرد همان قائم است . پس سجدهء شكر به جاى آوردند
سيره معصومان ( فارسي ) — صفحة 322
مساهمون: على حجت كرمانى
ص٣٢٢