خود را از ديدگان پنهان مىكرد ، تا آنكه به امر خدا وظيفه يافت از غار خارج شود .
سپس غيبت دوم برايش رخ داد و اين هنگامى بود كه طاغوت عصر او وى را از مصر بيرون راند و ابراهيم گفت : من از شما و آنچه غير از خدا مىپرستيد ، كناره مىگيرم . »
صدوق در ادامه اين روايت گويد ابراهيم غيبتى ديگر داشت كه طى آن به تنهايى به سرزمينهاى ديگر سفر كرد تا عبرت آموزد . آنگاه وى حديث ديگرى كه متضمن همين نكته است ، نقل كرده است .
غيبت يوسف ( ع )
شيخ صدوق مىنويسد :
اما غيبت يوسف ( ع ) بيست سال بود . وى در طول اين مدت به خود روغن نماليد و سرمه نكشيد و بوى خوش به كار نبرد و با زنان آميزش نكرد تا آنكه خداوند كار يعقوب را سامان داد و ميان يوسف و برادران و پدر و خالهاش را جمع كرد . يوسف سه روز از اين غيبت را در چاه و چند سالى در زندان و باقى را در فرمانروايى به سر برد . او در مصر بود و يعقوب در فلسطين و ميان اين دو نه روز راه بود . در مدتى كه يوسف در غيبت از اهل و ديار خود به سر مىبرد ، احوال گوناگونى بر وى رخ داد . زيرا برادرانش با يكديگر همدست شدند تا وى را بكشند ، اما چنين نكردند يوسف را در چاهى افكندند و سپس او را به بهايى اندك بفروختند .
پس از آن ، حكايت وى با زن عزيز مصر اتفاق افتاد كه در پى بىآن چند سالى در زندان بود .
آنگاه پادشاه مصر به سوى او روانه شد و در آخر خداوند امور يوسف ( ع ) را سر و سامان بخشيد و رؤياى او را تأويل كرد .
آنگاه صدوق به سند خود روايتى از امام صادق ( ع ) نقل كرده كه فرمود :
« يعقوب مىدانست كه يوسف زنده است و نمرود و خداوند او را پس از سپرى شدن دوران غيبتش آشكار مىكند . او همواره به فرزندانش مىگفت : من چيزى از جانب خداوند مىدانم كه شما آن را نمىدانيد . اما فرزندانش وى را به خاطر نام بردن از يوسف ، به سستى راى متهم مىكردند . »
صدوق پس از نقل اين روايت مىنويسد : حال عارفان به امام زمان غايب ما در اين دوران همچون حال يعقوب در شناخت يوسف و غيبت اوست و حال كسانى كه به امام زمان ( ع ) و غيبتش آگاهى ندارند و آن را مورد انكار و عناد قرار مىدهند ، همچون حال برادران يوسف است كه به پدرشان گفتند : به خدا قسم تو در گمراهى قديمى به سر مىبرى ، سخن يعقوب كه به پسرانش گفت : مگر به شما نگفته بودم كه من چيزى از جانب خداوند مىدانم كه شما