تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيره معصومان ( فارسي ) — صفحة 318

مساهمون:

ص٣١٨
صالح به سوى قومش بازآمد ، او را نشناختند . قوم وى سه گروه بودند : گروهى منكر و گروهى مردد و دسته‌اى هم بر يقين بودند . آنگاه امام ( ع ) فرمود : مثل قائم ( ع ) همچون صالح ( ع ) است .

غيبت ابراهيم ( ع )

شيخ صدوق گويد : غيبت ابراهيم خليل ( ع ) مشابه غيبت قائم ما صلوات الله عليه و بلكه شگفت‌انگيزتر از آن است . زيرا خداوند عزّ و جل ، اثر ابراهيم ( ع ) راحتى همان هنگام كه در شكم مادرش بود از ديدگان مستور داشت به طورى كه جاى ابراهيم را از شكم مادرش به پشتش تغيير داد و امر ولادتش را نهان كرد تا آنكه زمانش فرا رسيد . شيخ صدوق به سند خود از امام صادق ( ع ) روايت كرده است كه فرمود : « پدر ابراهيم ، منجم نمرود بن كنعان بود . روزى به نمرود گفت : در مملكت ما كودكى به دنيا خواهد آمد كه نابودى ما همه به دست اوست . نمرود ، در پى اين پيش‌بينى ، زنان را از مردان جدا كرد . در همين ايام پدر ابراهيم با همسرش درآميخت و زن باردار شد . نمرود قابله‌ها را مأمور كرد كه زنان را بازرسى كنند و اگر زنى را باردار ديدند او را بياگاهند . قابله‌ها مادر ابراهيم ( ع ) را نيز وارسى كردند و خداوند جنينى را كه در رحم بود به پشت وى انتقال داد ، از اين رو قابله‌ها گفتند : او باردار نيست . چون مادر ابراهيم بزاد ، پدرش خواست كودك را نزد نمرود ببرد ، اما همسرش مانع شد و به وى گفت : اگر اين كودك را نزد نمرود برى او را خواهد كشت . بگذار او را به غارى ببرم و در همانجا رهايش كنم تا عمرش به سر آيد . پس كودك را به غار برد و در آنجا به وى شير داد سپس كودك را در غار رها كرد و در غار را با صخره‌اى بست و خود بازگشت . خداوند از طريق انگشت ابهام ابراهيم به وى خوراك مىداد . بدين گونه كه ابراهيم آن انگشت را مىمكيد . ابراهيم در يك روز به اندازهء يك هفته ، و در يك هفته به اندازهء يك ماه ، و در يك ماه به اندازهء سالى رشد يافت . پس از مدتى مادر ابراهيم از شوهرش اجازه خواست تا به ديدار فرزندش برود . وقتى به غار وارد شد به ناگاه ابراهيم را ديد كه چشمانش همچون چراغ مىدرخشيد . او را در آغوش گرفت و به او شير داد و بازگشت . پدر ابراهيم از وضع كودك پرسش كرد ، زن پاسخ داد كه ابراهيم را زنده به گور كرده است و پىدرپى عذر و بهانه مىآورد تا آنكه در طلب حاجتى از خانه بيرون شد و به سوى غار رفت و ابراهيم را در آغوش گرفت و شيرش داد و بازگشت . هنگامى كه مادر قصد بازگشت داشت ابراهيم دامن او را گرفت و به وى گفت : مرا با خود ببر . مادر جواب داد : بايد از پدرت اجازه گيرم . ابراهيم همچنان در غار ماند و