اتاقش رفت ، سپس خادمى را فرستاد و به وسيلهء او پارچهاى از خز براى دعبل فرستاد كه ششصد دينار در آن بود و به آن خادم فرمود : به دعبل بگو در سفر خود از اين پول خرج كن و عذر ما را بپذير . دعبل به آن خادم گفت : به خدا سوگند من نه پول مىخواهم و نه براى پول اينجا آمدهام ولى بگو يكى از جامههايش را به من بدهد .
امام رضا ( ع ) پولها را دوباره به دعبل بازگردانيد و به او گفت : اين پولها را بگير و جبهاى از جامههاى خود را به دو داد . دعبل از خانه آن حضرت برون آمد تا به قم رسيد ، چون مردم قم آن جبه را نزد او بديدند خواستند آن را به هزار دينار از وى بخرند اما او نداد و گفت : به خدا يك تكه آن را به هزار دينار هم نخواهم فروخت . سپس از قم بيرون شد . گروهى وى را تعقيب كرده راه را بر وى بند آوردند و آن جبه را گرفتند . دعبل دوباره به قم برگشت و دربارهء بازپس گرفتن آن جبه با ايشان سخن گفت . اما آنان پاسخ دادند : ما اين جبه را به تو نخواهيم داد ولى اگر بخواهى اين هزار دينار را به تو مىدهيم . دعبل گفت : پارهاى از آن جبه را نيز بدهيد .
پس آنان هزار دينار و تكهاى از آن جبه به وى دادند .
بنا به نقل ابن شهر آشوب در مناقب عبد الله بن معتز گفت :
و اعطاكم المامون حق خلافة * لنا حقها لكنه جاد بالدنيا « 8 » فمات الرضا من بعد ما قد علمتم * و لاذت بنا من بعده مرة اخرى « 9 »
صورت عهد نامهاى كه مأمون به خط خود ولايتعهدى امام رضا ( ع ) را در آن نوشت
مأمون به خط و انشاى خويش عهدنامهء ولايتعهدى امام رضا ( ع ) را نوشت و بر آن نيز شاهد گرفت امام رضا ( ع ) نيز به خط شريف خود بر اين عهدنامه نگاشت و اين عهدنامه را عموم مورخان ياد كردهاند . على بن عيسى اربلى در كشف الغمة مىنويسد : در سال 670 يكى از خويشانم از مشهد شريف آن حضرت بدينجا آمد ، و با وى عهدنامهاى بود كه مأمون به خط خويش آن را نوشته بود . در پشت اين عهدنامه خط امام ( ع ) بود . پس جاى قلمهاى وى را بوسيدم و چشمم ر ادر بوستان كلامش گردش دادم و ديدن اين عهدنامه را از الطاف و نعمتهاى الهى پنداشتم و اينك آن را حرف به حرف نقل مىكنم آنچه به خط مأمون در اين عهدنامه نوشته شد ، چنين است :
« بسم الله الرحمن الرحيم . اين نامهاى است كه عبد الله بن هارون رشيد ، امير مؤمنان ،
هامش
( 8 ) مأمون حق خلافت را به شما عطا كرد . حق خلافت از آن ما بود لكن مأمون در دنيا سخاوت به خرج داد .
( 9 ) پس رضا بعد از آنچه كه شما به خوبى مىدانيد مرد و خلافت پس از وى يك بار ديگر در پناه ما آمد .