تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيره معصومان ( فارسي ) — صفحة 119

مساهمون:

ص١١٩
آنجا امام ( ع ) مىفرمايد : بايد پشت ديوار نهان شود و از قضاى حاجت در چشمه‌هاى جارى خوددارى كند . ابو حنيفه گويد : « چون اين سخن را از آن كودك بشنيدم ، در چشمم گرامى و در قلبم بزرگ شد » و در آخر همين حديث آمده است : پس گفتم اينان سلاله‌اى هستند برخى از برخى ديگر . شيخ مفيد گويد : مردم از ابو الحسن موسى كاظم ( ع ) روايات بسيارى نقل كرده‌اند و بنابر آنچه پيش از اين آورديم آن حضرت فقيه‌ترين مردم روزگار خويش و داناترين آنان به كتاب و نيكو آهنگ‌ترينشان در تلاوت قرآن بود . در تحف العقول آمده است كه مردى معنى جواد را از آن حضرت پرسيد . او در پاسخ فرمود : اگر منظور تو جواد از مخلوقات است بايد بدانى جواد كسى است كه هر چه از جانب خدا بر او واجب است ادا كند ، و بخيل كسى است كه تكليف الهى را ادا نكند و اگر مقصود تو جواد بودن خداست ، بايد بدانى كه خداوند چه ببخشد و چه دريغ كند جواد است . چون اگر نبخشد ، چيزى را بخشيده كه از آن تو نبوده است و اگر هم دريغ ورزد آن را دريغ كرده كه از آن تو نبوده است . دوم ، حلم : ابو الفرج اصفهانى در كتاب مقاتل الطالبيين به نقل از يحيى بن حسن روايت كرده است كه گفت : چون از كار ناپسند كسى آگاهى مىيافت كيسه‌هايى از پول براى آن شخص مىفرستاد و مبلغى كه در هر يك از كيسه‌ها بود بين سيصد تا دويست و تا يكصد دينار مىرسيد . اين كيسه‌ها در بين مردم صورت ضرب المثل به خود گرفته بود . خطيب از حسن بن محمد يحيى بن حسن علوى و او از جدش يحيى بن حسن اين روايت را نقل كرده و گفته است بسيارى از شيعيان اين روايت را نقل كرده‌اند . شيخ مفيد گويد : شريف ابو محمد حسن بن محمد از جدش از عده‌اى از ياران و مشايخش نقل كرده است كه : مردى از سلالهء عمر بن خطاب ، در مدينه آن حضرت را مىآزرد و على را دشنام مىداد . عده‌اى از ياران نزديك امام كاظم ( ع ) به آن حضرت عرض كردند : به ما اجازه دهيد تا اين مرد را بكشيم . اما امام شديدا آنان را از اين تصميم بازداشت و از آن نوادهء عمر پرسش كرد . به آن حضرت پاسخ داده شد كه وى در ناحيه‌اى از مدينه به زراعت مشغول است . پس امام كاظم ( ع ) بر مركب خويش سوار شد و به سوى مزرعهء آن فرد رفت . و وى را در مزرعه‌اش ديد . سپس آن امام با مركوب خويش به داخل مزرعه رفت . آن مرد كه از سلالهء عمر بود فرياد برآورد كه : زراعت ما را پايمال مكن . اما امام به گفتهء او اعتنايى نكرد و با مركوبش به مزرعهء او داخل شد و به سوى او حركت كرد تا به وى رسيد پس ، از مركوبش پايين آمد و در كنار او نشست و در حالى كه مىخنديد به وى گفت : به خاطر اين كشت و زرع چقدر خرج كرده‌اى ؟ آن مرد پاسخ داد : صد دينار . امام به وى فرمود :