سپس آن مرد رفت و ديرى نگذشت كه بازگشت و بر سرش دستهاى هيزم گرفته بود و مىآورد . گفت : سرورم ! اين هيزم را نيز برايت تحفه آوردهام . پدرم گفت : آن را پيش غلامان بگذار . و آتشى براى ما مهيا كن . مرد رفت و آتشى آورد . ابو الحسن نام او و نام مولايش را نوشت و آن را به من داد و گفت : پسرم ! اين يادداشت را پيش خود نگهدار تا وقتى كه آن را از تو بخواهم . پس به مزرعهء پدرم وارد شديم و پدرم چند روزى در آنجا ماند سپس فرمود : به زيارت خانهء خدا روانه شويم . ما نيز با او همراه شديم تا به مكه رسيديم . چون ابو الحسن عمرهء خود را به جاى آورد ، صاعد را فرا خواند و به او فرمود : آن مرد را پيدا كن . چون جايش را پيدا كردى مرا آگاه كن تا نزد او روم . زيرا من خوش ندارم او را اينجا فرا بخوانم در حالى كه خود به او نياز دارم . صاعد گفت : من پى فرمان امام رفتم تا مولاى آن مرد را يافتم .
چون مرا ديد شناخت و من نيز او را شناختم . وى شيعه بود و بر من سلام كرد و پرسيد : آيا ابو الحسن آمده است ؟ گفتم : خير . گفت : پس چه چيز باعث شد كه اينجا بيايى ؟ گفتم :
نيازها . آن مرد ، مزرعهء امام در « سايه » را مىشناخت . پس به دنبال من روان شد . من سعى مىكردم از او دور شوم اما او به من مىرسيد . چون ديدم آن مرد از تعقيب من دستبردار نيست به نزد مولايم ( امام ( ع ) ) رفتم و او هم با من آمد . چون خدمت امام ( ع ) رسيدم ، فرمود :
مگر نگفتم به او چيزى مگو ؟ عرض كردم : فدايت شوم من به او چيزى نگفتم . آن مرد بر امام ( ع ) سلام كرد . ابو الحسن ( ع ) به او فرمود : غلام تو فلانى است آيا او را مىفروشى ؟ مرد پاسخ داد : فدايت شوم غلام و زمين و هر چه در تملك من است ، از آن شماست . امام فرمود :
زمين را دوست ندارم از تو بستانم . چرا كه پدرم از جدش حديث كرد كه فرمود : فروشندهء زمين ( كشاورزى ) نابود شود و خريدار آن روزى يابد . اما مرد بر در اختيار گذاردن آن زمين پافشارى كرد . پس امام آن زمين و آن بنده را به هزار دينار خريد . سپس بنده را آزاد كرد و آن زمين را به او بخشيد . ادريس بن ابو رافع گويد : اكنون فرزندان مرد در اصرفين مكه زندگى مىكنند .
هفتم . فراوانى صدقات : در مناقب ابن شهرآشوب آمده است : آن حضرت تهيدستان مدينه را شناسايى مىكرد و شبانه براى آنان پول و غيره مىبرد و آنان نمىدانستند كه اين پولها از جانب كيست .
اخبار مربوط به امام كاظم ( ع )
در تحف العقول است كه عبد الله بن يحيى گفت : به آن حضرت نامهاى نوشتم و دربارهء اين پرسيدم كه « الحمد لله منتهى علمه » پاسخ فرمود : چنين مگو زيرا علم خدا را نهايتى نيست بلكه بگو الحمد لله منتهى رضاه .