دوست دارى چه مقدار بهرهمند شوى ؟ گفت : من علم غيب ندارم . امام ( ع ) باز به وى فرمود :
گفتم دوست دارى چقدر غرامت به تو دهم ؟ گفت : دويست دينار . پس امام به او سيصد دينار داد و فرمود : اين زراعت توست كه بر حال خود باقى است . پس ، آن مرد كه از سلالهء عمر بود برخاست و سر امام را بوسه داد . امام نيز از نزد او بازگشت و به سوى مسجد رفت كه ديد آن نوادهء عمر در مسجد نشسته است و تا امام را ديد گفت : خدا داناتر است كه رسالت خود را در كجا نهد . ناگهان ياران و دوستان وى از جاى برجستند و به وى گفتند : داستان تو چيست ؟ پيش از اين تو سخنى جز اين مىگفتى . آن مرد با آنان به جدال پرداخت و ملامتشان كرد و هرگاه داخل و خارج مىشد براى ابو الحسن موسى ( ع ) دعا مىكرد . پس امام موسى ( ع ) به اطرافيانش كه قصد كشتن آن مرد را كرده بودند ، فرمود : كدام يك از اين دو راه بهتر بود آنچه شما مىخواستيد يا آنچه من مىخواستم من كار او را با همين مقدار پول سامان دادم .
سوم ، فروتنى و خصلتهاى بزرگ اخلاقى : در تحف العقول آمده است : آن حضرت به مردى از حومهنشينان شهر برخورد كرد كه بسيار زشت منظر بود . پس بر او سلام كرد و در كنار او فرود آمد و ساعتى دراز با او سخن گفت . آنگاه به وى فرمود : چنانچه حاجتى دارى من حاضر به رفع آن هستم . به آن حضرت گفته شد : اى فرزند رسول خدا آيا نزد چنين مردى مىنشينى و سپس از حوائج او مىپرسى در حالى كه او به تو محتاجتر است ؟ ! فرمود : او بندهاى از بندگان خدا و برادرى به حكم قرآن و همسايهاى در ديار خداست ، ميان ما و او را بهترين پدران ، يعنى آدم و بهترين اديان ، يعنى اسلام ، جمع مىكند و شايد روزگار رفع حاجت و نياز ما را به دست او مقدر كند و آنگاه است كه او ما را پس از آن كه بر او تكبر ورزيديم ، روياروى خود متواضع و فروتن يابد . سپس فرمود :
نواصل من لا يستحق وصالنا * مخافة ان نبقى به غير صديق « 1 »
چهارم ، خدا ترسى بسيار : شيخ مفيد گويد : آن حضرت از ترس خداوند بسيار مىگريست بدان گونه كه محاسنش به اشكش آلوده مىگشت و چون قرآن مىخواند ، با حزن و اندوه تلاوت مىكرد و مىگريست و شنوندگان نيز از تلاوت او مىگريستند .
پنجم ، كرم و بخشش : خطيب در تاريخ بغداد مىنويسد : او بخشنده و بزرگوار بود و بدرههاى سيصد و چهارصد دينارى فراهم مىكرد و آن را در شهر پخش مىنمود و اين بدرهها در ميان مردم زبانزد شده بود به طورى كه مىگفتند : چون بدرههاى موسى بن جعفر به كسى رسد ، توانگر گردد .
هامش
( 1 ) با كسى كه شايسته دوستى ما نيست ، دوستى و همنشينى مىكنيم ، از ترس آنكه مبادا بىدوست بمانيم .