تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيره معصومان ( فارسي ) — صفحة 741

مساهمون:

ص٧٤١
بزن . و او را مثله مكن . زيرا از رسول خدا ( ص ) شنيدم كه مىفرمود : شما را از مثله كردن ، حتى مثله كردن يك سگ درنده ، بر حذر مىدارم . شيخ مفيد گويد : ابن ملجم گفت : به خدا اين شمشير را به هزار دينار خريدم و آن را هزار بار مسموم ساختم . پس اگر خيانت كند مرا ، خداوند آن را گم كند . ام كلثوم وى را خطاب كرد و گفت : اى دشمن خدا ! آيا امير مؤمنان را ضربت زدى ؟ گفت : پدرت را ضربت زدم . ام كلثوم گفت : اى دشمن خدا ! من اميدوارم خطرى بر او نباشد . ابن ملجم گفت : پس براى چه زارى مىكنى ؟ به خدا قسم چنان ضربتى بر او زده‌ام كه اگر آن را ميان همهء ساكنان زمين تقسيم مىكردند ، يك تن زنده نمىماند . پس ابن ملجم را از محضر امير مؤمنان ( ع ) بيرون بردند و مردم چون درندگان گوشت تن او را به زندان مىكندند و مىگفتند : اى دشمن خدا ! چه كردى . امت محمد را نابود ساختى و بهترين مردم را كشتى . اما ابن ملجم خاموش بود و سخنى نمىگفت . او را به زندان افكندند . مردم به خدمت امير مؤمنان آمده مىگفتند : دربارهء اين دشمن خدا هر چه مىخواهى به ما فرمان بده . او امت محمد را نابود و دين را تباه كرد . على ( ع ) به آنان گفت : اگر زنده ماندم خودم با او مىدانم و اگر مردم با او همان كنيد كه با كشندهء پيامبر مىكنند . او را بكشيد و آنگاه به آتش بسوزانيدش . طبرى گويد : دربارهء ضربت خوردن على ( ع ) ، ابن ابى مياس مرادى شعرى گفت كه حاكم در مستدرك آن را به فرزدق نسبت داده است . آن شعر چنين است : هرگز قهرى كه بخشنده‌اى از گويا و كنگ به كسى داده بود ، مانند قهر قطام نديدم . سه هزار دينار و يك غلام و يك كنيز و ضربت زدن على با شمشيرى بران . هيچ مهرى هر چه گران بود ، گران‌تر از على نبود و هيچ كشتنى از كشتن ابن ملجم پست‌تر نبود . طبرى گويد : برك بن عبد الله در آن شب در انتظار معاويه نشست و چون وى براى اقامهء نماز صبح خارج شد ، با شمشير بر او حمله برد اما شمشير بر ران معاويه خورد . برك دستگير شد و گفت : من خبرى دارم كه اگر آن را به تو بگويم خوش‌حال مىشوى . معاويه پرسيد : آيا به سود من است ؟ گفت : آرى . گفت : يكى از ياران من در همين وقت على را كشته است . معاويه پرسيد : از كجا معلوم كه شايد نتوانسته باشد ؟ گفت : على وقتى بيرون مىآيد كسى به عنوان محافظ ، همراه او نيست . معاويه دستور داد تا او را بكشتند و ساعدى طبيب را براى معالجهء خود فرا خواند . ساعدى به وى گفت : يكى از اين دو راه را انتخاب كن : يا آهنى سرخ مىكنم و بر جاى زخم مىنهم يا شربتى به تو مىخورانم كه تو را مقطوع النسل مىكند ولى بهبود مىيابى . زيرا ضربتى كه به تو خورده زهرآلود بوده است . معاويه پاسخ داد : من بر آتش تاب نياورم ولى مقطوع النسل شدن اشكال ندارد كه چشمانم به يزيد و