تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيره معصومان ( فارسي ) — صفحة 742

مساهمون:

ص٧٤٢
عبد الله روشن است . طبيب هم به او شربت خورانيد و معاويه بهبود يافت . طبيب بر درمان او مداومت نمود تا زخمش التيام پيدا كرد . اما از آن هنگام به بعد ، صاحب فرزند نشد . ابن بسط جوزى گويد : چون اين خبر به قاضى ابو حازم رسيد ، گفت : اى كاش پيش از تولد يزيد چنين مىشد . پس از آن واقعه ، معاويه دستور داد بر محراب اطاقكى بسازند و نگهبانانى در شب بگمارند و به هنگامى كه سجده مىكند نگهبانان بالاى سرش بايستند . ابن اثير گويد : معاويه نخستين كسى است در اسلام كه اين كار را بنيان نهاد . عمرو بن بكر نيز در آن شب در كمين عمرو نشست . اما وى از خانه بيرون نشد و از درد شكم ناله مىكرد . از اين‌رو به خارجة بن حذافه كه رئيس نگهبانان وى و از بنى عامر بن لوى بود ، دستور داد كه براى اداى نماز به مسجد برود . عمرو به گمان اينكه اين مرد همان عمرو بن عاص است بر او حمله برد و ضربتى زد او را از پاى درآورد . مردم او را دستگير كرده به نزد عمرو بردند . عمرو پرسيد : چه كسى را كشتم ؟ گفتند : خارجه را . پس گفت : اى عمرو ! اى فاسق ! به خدا پنداشتم كه او كسى جز تو نيست . عمرو گفت : تو مرا مىخواستى اما خدا خارجه را قصد كرد . پس عمرو او را پيش آورد و بكشت و چون اين خبر به معاويه رسيد شعرى براى عمرو نوشت : اى عمرو ! نجات يافتى اما مردى شمشير خويش را از خون پسر پير ابطح ، طالب‌تر ، كرد . و يكى ديگر مانند او مرا با شمشير زد و اين ضربت براى ما بسيار سخت بود . نگارنده : در اين باره ابن عبدون در قصيدهء رائيهء مشهور خود گويد : اى كاش وقتى خارجه فداى عمرو شد ، يكى از افراد بشر هم فداى على مىشد . ابو الفرج اصفهانى در مقاتل الطالبيين و ابن عبد البر در استيعاب به اسناد خود ، با اندكى تفاوت در عبارات ، گويند : روزى كه على ( ع ) ضربت خورد ، پزشكان كوفه بر بالين وى گرد آمدند . هيچ يك از اين پزشكان ماهرتر از اثير بن عمرو بن هانى سكونى نبود . وى متخصص درمان جراحتها بود . چون اثير به زخم سر آن حضرت نگاه كرد شش تازهء گوسفندى را گرفت و خون آن را بيرون كرد و آن را در زخم فرو كرد . چون خون در آن وارد شد ، آن را بيرون كرد و سپيدى مخ را در آن مشاهده كرد . پس گفت : اى امير مؤمنان ! وصيتت را بكن كه اين دشمن خدا ضربه‌اش را بر مخ تو رسانيده است . ابو الفرج اصفهانى گويد : ابو مخنف از ابو طفيل روايت كرده است : صعصعة بن صوحان از على ( ع ) اجازهء ورود خواست و او به خاطر ضربت ابن ملجم به عيادت آن حضرت آمده بود . اما به او اجازه ندادند . پس صعصعه به آذن گفت : به امير المؤمنين بگو خدايت چه در حيات و چه در ممات بر تو رحمت كند . خداوند در سينهء تو بس بزرگ بود و تو هم به ذات
سيره معصومان ( فارسي ) — صفحة 742 | على حجت كرمانى / السيد محسن الأمين