تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيره معصومان ( فارسي ) — صفحة 738

مساهمون:

ص٧٣٨

علت ضربت زدن على ( ع )

طبرى در تاريخ و ابن اثير در كامل گويند : سبب قتل آن حضرت اين بود كه عبد الرحمن بن ملجم مرادى و برك بن عبد الله تميمى صريمى ، كه حجاج نام داشت ، و عمرو بن ابو بكر تميمى سعدى ، كه هر سه از خوارج بودند جمع شده بودند و دربارهء كار مردم سخن مىگفتند و بر واليان خرده مىگرفتند . سپس از نهروانيان ياد كردند و بر آنان ترحم كردند . و گفتند : ما را پس از آنها با زندگى چه‌كار ؟ اى كاش جان خود را به معامله با خداوند بگذاريم و پيشوايان گمراهى را بكشيم و مردم شهرها را از شر آنان راحت كنيم . ابن ملجم گفت : كشتن على را بر عهدهء من گذاريد . برك بن عبد الله هم گفت : من نيز معاويه را مىكشم و عمرو بن بكر گفت : من عمرو بن عاص را از پاى در مىآورم . آنان عهد بستند كه هيچ يك از آنها در مأموريت خود كوتاهى نكند تا يا بكشد يا كشته شود . آنان شمشيرهاى خود را زهرآلود كردند و براى نوزدهم يا هفدهم ماه رمضان با هم وعده نهادند . پس ابن ملجم به كوفه آمد و يارانش را ديد ولى مقصود خود را از آنان نهفت . او روزى يارانش از قبيلهء تيم رباب را ديد كه زنى با نام قطام ( دختر اخضر تيمى ) نيز در بين آنان بود . پدر و برادر اين زن در جنگ نهروان به قتل رسيده بود و خود بسيار زيبا بود . عبد الرحمن از آن زن خواستگارى كرد . اما قطام پاسخ داد : من با تو ازدواج نمىكنم مگر سه هزار درهم و يك غلام و يك كنيز و قتل على را برايم بياورى . عبد الرحمن گفت : اما قتل على گمان نمىكنم كه تو در اين كار مرا دوست داشته باشى . قطام گفت : من اين كار را از تو مىخواهم و تو او را غافلگير كن . اگر او را بكشى خود و مرا تشفّى داده‌اى و از زندگى در كنار من بهره‌مند خواهى شد . و اگر هم كشته شوى آنچه نزد خداست ، بهتر از دنيا و مواهب دنيوى است . عبد الرحمن گفت : به خداى سوگند من جز به قصد كشتن على به اين شهر نيامده‌ام . پس خواهش تو را روا كنم . قطام گفت : من براى يارى و پشتيبانى تو استمداد خواهم كرد . سپس به دنبال يكى از مردان قومش به نام وردان فرستاد . وردان نيز دعوت او را پاسخ گفت . مردى به نام شبيب بن بجره از قبيلهء اشجع به نزد ابن ملجم آمد ، وى گفت : آيا مىخواهى شرف دنيا و آخرت از آن تو باشد ؟ شبيب گفت : آن چيست ؟ ابن ملجم گفت : قتل على بن أبي طالب . شبيب پاسخ داد : مادرت به عزايت نشيند . چگونه مىتوانى او را بكشى ؟ ابن ملجم گفت : در مسجد به كمين او مىنشينم و چون على براى نماز صبح آمد بر او حمله برده وى را مىكشيم . شبيب گفت : واى بر تو . اگر كس ديگرى جز على بود اين كار هم شدنى بود . اما تو سابقهء فضيلت و فداكارى على در راه اسلام را دانستى . و من از كشته شدن او خشنود نيستم . ابن ملجم گفت : مگر نمىدانى على بندگان صالح خدا را در نهروان كشت ؟ گفت : مىدانم . ابن ملجم گفت : پس او را به قصاص يارانمان مىكشيم .