كاملا از بين مىرود ؛ شديدتر از خاموش شدن آتش هراكليتس كه افلاطون آن را ذكر مىنمايد و اين بدان دليل است كه طبع اوليه و عادت ثانويه با آنچه در جوانى آن را فراگرفتهاند به جنگ مىپردازند و تحمل كردن آنچه در راه آن رنج كشيدهاند برايشان سنگين مىآيد و در موردش اهمال مىنمايند و بدين ترتيب آنچه دارند كمكم رو به اضمحلال مىرود تا آنكه نور آن به كلى باطل شده ، خاموش مىگردد و هيچ ثمرهاى نمىدهد و اما فيلسوف باطل كسى است كه به غرضى كه فلسفه براى آن فراگرفته مىشود پى نبرده ، فقط به علوم نظرى يا جزيى از اجزا آن دست يافته است و مىبيند كه غرض از آن مقدار از علوم نظرى كه او به دست آورده است ، بعضى از سعادتهايى است كه گمان مىرود آنها سعادت هستند ، چيزهايى كه نزد جمهور خيرات به حساب مىآيد . با اين ديد او اقدام به فراگيرى آن نموده ، طمع دارد بدينوسيله به آن غرض برسد ، در اين حال گاهى به آن غرض نايل شده بدان قيام مىكند و گاهى نيز رسيدن به آن غرض بر او دشوار مىآيد . و اين را در ميان آنچه آموخته است فضل مىبيند .
اين است فيلسوف باطل .
امامت امام زايلشدنى نيست
63 . فيلسوف حقيقى كسى است كه ذكر او پيش از اين گذشت . پس اگر از او نفعى برده نشود ، در حالى كه به آن جايگاه كه در مورد او ترسيم شد رسيده باشد ، نفع بردن از او در اين صورت از جهت ذات