گفتم : بلى .
گفت : آيا مىپندارد كه رسول خدا ( ص ) تصريح كرده كه او « خليفه » باشد ؟
« ابن عباس » مىگويد : گفتم : بالاتر بگويم : من از پدرم در مورد اين « ادّعاى نصّ بر خلافت » پرسيدم ، پدرم گفت : راست مىگويد .
« عمر » گفت : پيامبر در گفتههايش « مقام بلندى » را براى او قائل بود امّا اين گفتهها موجب اثبات حجّتى و يا قطع عذرى نبود ؛ رسول خدا ( ص ) گاهى مىخواست امّت را در مورد او و واگذاردن « امر خلافت » به عهدهاش بيازمايد ؛ و تصميم داشت به هنگام بيماريش تصريح به نام او كند ولى من نگذاشتم . « 420 »
و بار سوّمى با « ابن عباس » گفتگويشان درگرفت ، به « ابن عباس » گفت : رفيقت را « مظلوم » مىبينم .
« ابن عباس » مىگويد : گفتم : پس آنچه به « ستم » از او گرفته شده به او بازپس ده ! « عمر » دستش را از دستم كشيد و رفت ، و تا ساعتى بعد با خود « همهمه » مىكرد ، سپس ايستاد ، من به او رسيدم ، گفت : ابن عباس ! من گمان نمىكنم علّت بازداشتن وى از « خلافت » چيزى جز اين بود كه خويشاوندانش او را كوچك شمردند .
هامش
( 420 ) رجوع كنيد به شرح نهج البلاغهء ( ابن ابى الحديد ) ج 12 ص 20 ط مصر با تحقيق محمد ابو الفضل - به نقل از تاريخ بغداد ( امام ابو الفضل احمد بن ابى طاهر ) ( با سند معتبر ) . - پانوشت 368 و متن آن را نيز ملاحظه نماييد !