ديرباز سران مقدم و درياهاى خروشان و سالارها بودند . اى پيشواى پاكان از هر نكوهش و اى سالار همه سالارها تو مهدى خاندان هاشم و جوانمرد ايشانى ، چه بسيار مردمى كه پس از مردم ديگر به تو اميد بستهاند . . . اينك كشتارگاه حسين ( ع ) وزيد و آن را كه كنار مهراس كشته شد و آن را كه در حران كشته شد و در غربت و فراموشى به خاك سپرده شد به ياد آور . همانا كه من و ديگران را بسيار ناخوش آمده است ديدن بنى اميه و نزديك بودن آنان به تو ، آن هم روى تشكها و چهارپايهها . . . » گويد : رنگ چهرهء ابو العباس دگرگون شد و او را لرزه بر اندام افتاد . يكى از پسران سليمان بن عبد الملك به ديگرى كه كنار او نشسته بود گفت : به خدا سوگند كه اين برده ما را به كشتن داد . در اين هنگام ابو العباس سفاح به آنان نگريست و گفت : اى زنا زادگان نبايد هرگز ببينم كسانى از خاندان مرا كه شما كشتيد از ميان رفته باشند و شما زنده باشيد و در دنيا از خوشيها بهرهمند گرديد . ناگاه گفت : فروگيريدشان و خراسانيان با كافر كوبهاى خود به جان آنان افتادند و نابود شدند ، جز عبد العزيز بن عمر بن عبد العزيز كه او به داود بن على پناه برد و به او گفت : پدر من مانند پدران ايشان نبود و خود مى دانى كه نسبت به شما چه نيكى كرد ، داود او را پناه داد و از سفاح خواست وى را به او ببخشد و به سفاح گفت : تو خود مى دانى كه پدرش با ما چگونه رفتار كرد ، سفاح او را به داود بخشيد و گفت : چهره خود را به من نشان ندهد در عين حال بايد جايى باشد كه از او در امان باشيم . سفاح به كارگزاران خود در همه جا نوشت كه بنى اميه را بكشند .
اما ابو العباس مبرد در كتاب الكامل خود اين شعر را به گونه ديگرى نقل كرده و آن را به سديف نسبت نداده بلكه به شبل ، وابسته بنى هاشم ، نسبت داده است .
او مى گويد : شبل بن عبد الله وابسته بنى هاشم نزد عبد الله بن على رفت و او
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 381
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص٣٨١