على او را ندا داد و گفت : اى جوانمرد ، براى تو امان و زينهارى است اگر چه مروان بن محمد باشى . او گفت : اگر مروان نباشم از او كمتر هم نيستم . گفت : و براى تو امان است هر كه باشى آن جوانمرد لحظهيى سكوت كرد و سر به زير افكند و سپس اين دو بيت را خواند : « همانا زبونى زندگى همراه با خوارى و ناخوش داشتن مرگ را خوراكى درد انگيز مى بينم و اگر چاره جز يكى از آن دو نباشد چه بهتر كه راه مرگ را پسنديده بپيمايم » .
و سپس چندان جنگ كرد كه كشته شد و چون نگريستند معلوم شد پسر مسلمة بن عبد الملك است .
نمونهيى از اشعارى كه در تحريض بر كشتن بنى اميه سروده شده است
همچنين ابو الفرج اصفهانى ، از محمد بن خلف بن وكيع نقل مىكند كه مى - گفته است : سديف ، وابسته خاندان ابو لهب ، در حيره پيش ابو العباس سفاح آمد .
سفاح بر تخت خود نشسته بود و بنى هاشم اطراف او بر چهار پايهها نشسته بودند و بنى اميه هم پايين تر بر تشكهايى كه براى ايشان گسترده بودند جاى داشتند . بنى اميه هم به روزگار حكومت خويش روى آنها مى نشستند و چنين بود كه خليفهء امويان بر تخت مى نشست و بنى هاشم بر چهار پايهها مى نشستند .
در اين هنگام پردهدار وارد شد و گفت : اى امير المومنين مردى حجازى و سيه پوست سوار بر اسبى گزينه ايستاده و بر چهره خود روبند زده است ، اجازه ورود مى خواهد و نام خود را نمى گويد و سوگند مى خورد كه تا امير المومنين را نبيند روى بند از چهره خويش بر نمى دارد . ابو العباس سفاح گفت : او وابسته ما سديف است او را وارد كن . او وارد شد و چون ديد ابو العباس نشسته و بنى اميه هم گرد او نشستهاند روبند را از چهره خود گشود و اين ابيات را خواند .
« پادشاهى ، با خردمندان بيمانند بنى عباس بنيانش پايدار شد ، با آنان كه از