سخن بگويند من با او شروع به سخن گفتن كردم . ابن عباس بر دست من زد و گفت : اكنون هنگام گفتگو نيست . من خود را خشمگين نشان دادم و گفتم : اى ابن عباس اعتماد تو به بردباريهاى ما ترا شتابان به ريختن آبروى ما واداشته است و حال آنكه به خدا سوگند حجت تمام شده و ما بسيار صبر كردهايم . سپس به او سخنان درشت گفتم : و او بر من خشم آورد و صداهاى ما بلند شد . گروهى آمدند و دستهاى ما را گرفتند و او را از من و مرا از او دور ساختند . من خود را نزديك عمرو عاص رساندم . او چشمكى به من زد ، يعنى چه كردى گفتم : شر اين مرد سخن آور را از تو كفايت كردم . او چنان شيههاى كشيد كه اسب براى جو شيهه مى كشد . گويد : چون ابن عباس سخن گفتن در آغاز گفتگوها را از دست داده بود ديگر خوش نداشت كه در پايان آن سخن بگويد .
ما اين خبر را به طرق ديگرى ضمن اخبار جنگ صفين در مباحث گذشته آوردهايم .
عمارة بن وليد و عمرو بن عاص در حبشه
داستان عمارة بن وليد بن مغيرة مخزومى ، برادر خالد بن وليد ، با عمرو عاص را ابن اسحاق در كتاب مغازى خود آورده و چنين گفته است : عمارة بن وليد بن مغيره و عمرو بن عاص بن وائل پس از مبعث پيامبر ( ص ) در حالى كه هر دو مشرك بودند به حبشه رفتند آن دو شاعر و دلير و گستاخ بودند .
عمارة بن وليد مردى زيباروى و تنومند بود كه زنان در هواى او بودند و او با آنان گفتگوها داشت .
عماره و عمرو سوار كشتى شدند . همسر عمرو عاص همراهش بود . چند شبى كه در دريا بودند شبى از شرابى كه همراه داشتند نوشيدند . چون مستى در عماره پديد آمد به همسر عمرو گفت : مرا ببوس . عمرو به همسر خود گفت : پسر عمويت را ببوس و آن زن او را بوسيد . عماره دلباخته او شد و از او تقاضاى كامجويى داشت و آن زن خويشتن را از او نگه مى داشت . پس از آن عمرو عاص بر سكان كشتى