تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 301

مساهمون:

ص٣٠١
همچنين واقدى و محدثان و مورخان ديگر روايت كرده‌اند كه عمرو عاص پيامبر ( ص ) را بسيار هجو مى گفت و آن ترانه‌ها را به كودكان مكه مى آموخت و آنان هرگاه رسول خدا از كنارشان مى گذشت بر روى او فرياد مى كشيدند و با صداى بلند آن ترانه‌هاى هجويه را مى خواندند . پيامبر ( ص ) در حالى كه در « حجر اسماعيل » نماز مى گزارد عرضه داشت : « پروردگارا عمرو بن عاص مرا هجو گفته است ، من شاعر نيستم ، او را به شمار هجوهايى كه براى من سروده است لعنت فرماى . » مورخان و اهل حديث روايت كرده‌اند كه نصر بن حارث و عقبة بن ابى معيط و عمرو بن عاص ، شكمبه و احشاى شترى را كه كشته بودند برداشتند و آوردند و روى سر پيامبر ( ص ) كه كنار كعبه در حال سجده بود نهادند و آن كثافات بر سر پيامبر مى ريخت و آن حضرت همچنان در حال سجده صبر كرد و سر برنداشت و گريست و بر آنان نفرين فرمود . دخترش فاطمه عليها السلام در حالى كه مى گريست آمد و آن كثافات را برداشت و دور افكند و گريان بالاى سر پدر ايستاد . پيامبر ( ص ) سر خود را بلند كرد و سه بار عرضه داشت : « پروردگارا خود سزاى قريش را بده » . سپس صداى خود را بلند كرد و سه بار عرضه داشت : « من ستمديده‌ام ، انتقام مرا بگير » و سپس برخاست و به خانه خويش رفت و اين دو ماه پس از مرگ عمويش ابو طالب بود . و به سبب شدت دشمنى عمرو بن عاص با رسول خدا ( ص ) اهل مكه او را پيش نجاشى فرستادند تا او را از گرايش به اسلام باز دارد و مهاجرانى را كه به حبشه هجرت كرده‌اند از سرزمين خود بيرون كند و در صورتى كه بتواند ، جعفر بن - ابى طالب را بكشد . از جمله كارهاى عمرو عاص در مورد جعفر مطالبى است كه در كتابهاى سيره آمده است و به زودى برخى از آن را نقل مى كنيم . اما در مورد نابغه : زمخشرى در كتاب ربيع الابرار چنين آورده است كه نابغه