آنگاه اسحق را گفت تو نيز دعا كن . دعا كرد و گفت « 1 » : اللّهم من حجّ من شباب امة محمد فهبه لى . ايشان آمين كردند . آنگاه ساره را فرمود دعا كردن . ساره گفت :
اللّهم من حجّ من نساء امّة محمد فهبهنّ لى . [ آمين گردند ] . آنگاه هاجر را گفت تو نيز دعا كن . هاجر گفت : اللّهم من حج من اماء امة محمد فهبهن لى .
آمين كردند .
چون از دعا فارغ شدند ، جبريل آمد و گفت يا ابرهيم خلق را بحجّ خوان .
ابرهيم گفت بار خدايا خواندن من كه شنود ؟ حق تعالى گفت خواندن از تو و رسانيدن از من . ابرهيم گفت : يا ايّها الناس انّ اللّه تعالى امرنى ببناء الكعبة فبنيتها و سوّيتها بامر اللّه و دعوته ، فاجيبو الى زيارته ، يغفر لكم . ملك تعالى آواز او به همه برسانيد باصلاب پدران و ارحام مادران ، همه جواب دادند آن كسها كه ايشان را حجّ روزى خواست بودن تا قيامت گفتند لبّيك لبّيك .
اين بود قصهء بنا كردن كعبه كه ياد كرديم .
قصهء بيست و هفتم مولود اسحق عليه السلم
چون جبريل ابرهيم را مژده داد باسحق از پس آن ساره بار گرفت و مى بود تا نه ماه ، و بار بنهاد . چون اسحق از مادر بيامد در آن وقت هزار ستاره جمع [
b 33
] شدند بر سرسراى « 2 » ابرهيم ، تا او گفت اى بار خدايا اين چه علامت است . ملك تعالى وحى فرستاد كه يا ابرهيم اين آن علامتست كه حكم كردهام كه هزار پيغامبر از پشت اسحق بيرون خواهم آوردن . ابرهيم عليه السّلام شاد گشت و شكر كرد مر خداى را تعالى .
هامش
( 1 ) - اسحق گفت
( 2 ) - بر سراى