و همه قافله سيرآب گشتند .
پس ايشان را نعمتى گرد آمد . « 1 » خبر به اطراف برفت كه آنجا آب پديد آمده است خلق روى نهادند و آنجا منزلگاه ساختند و گوسفندان مىآوردند به آب دادن ، و ايشان را گوسفند دادندى تا چندان گوسفندشان گرد آمد كه نهايت نبود ، ورمه ساختند و اشترشان نيز بسيار شد .
هفت سال بودند و گويند [ ابرهيم ] بهر دو سال بيامدى و زيارت همىكردى و بازگشتى . تا اسمعيل بزرگ گشت وزن كرد از عرب ، و به مكه خانه برآوردند و زيادت همىگشت .
و اصل آبادانى مكه آن بود كه روزى ابرهيم بيامد ، اسمعيل [
a 23
] غايب بود و برمه رفته بود . ابرهيم را فرمان نبود از ساره آنجا مقام كردن . ابرهيم از زنش او را پرسيد . زن اسمعيل او را نشناخت و حرمت تمام بجاى نياورد و از جاى برنخاست . ابرهيم چون خواست كه بازگردد ، گفت چون پسرم بيايد بگوى كه اين آستانهء خانه ديگر كند . چون اسمعيل و هاجر باز آمدند زنش او را گفت مردى آمد ، و اسمعيل را از آن حال آگاه كرد كه چه گفت . اسمعيل گفت تو چه كردى ؟ گفت من چنين و چنين كردم . اسمعيل گفت برو كه طلاقت دادم .
پس زنى ديگر كرد . تا ديگر بار ابرهيم بازآمد و هاجر و اسمعيل هم غايب بودند ، آن زن پيش رفت و كرامت كرد ، و گفت تا سرت بشويم كه از راه دراز آمدهء ، و حرمت مىكرد . ابرهيم گفت هيچ طعامى دارى كه بخورم ؟ گفت هيچ خوردنى نيست مگر استخوانى آهو قديد گشته . ابرهيم گفت بياور . بياورد ، او بخورد . و از بهر اين گفت مصطفى صلى اللّه عليه و سلّم :
هامش
( 1 ) - متن : گرد شده است .