قصهء هفدهم شكستن بتان
پس ابرهيم چشم مىداشت تا آن روز كه خلق به عيد بيرون شدند .
ابرهيم در راه خود را بيمار ساخت و چيزى بر پيشانى بست و از راه بازگشت ، و گفت من بيمارم . قوله تعالى :
فَقالَ إِنِّي سَقِيمٌ
« 1 » .
پس ابرهيم باز آمد و در آن بتخانه رفت ، و او را منع نبودى . تبر برگرفت و همه بتان را پارهپاره كرد مگر بت بزرگتر را تا از آن دين برگردند و آن تبر را بر گردن آن بت بزرگ نهاد و خود بيرون آمد . « 2 »
چون مردمان بازگشتند از عيد ، ببتخانه درآمدند ، و ديدند آن بتان را شكسته . گفتند اينكه كرده است با خدايان ما ؟ قوله عزّ و جلّ :
مَنْ فَعَلَ هذا بِآلِهَتِنا .
« 3 » خبر در شهر افتاد و خلق گردآمدند ، و بدرگاه نمرود شدند ، كه حال چنين افتاده . نمرود بفرمود كه طلب كنيد تا اينكه كردست . آن مرد كه با ابرهيم مىرفت آن وقت كه گفت من نالانم ، آن مرد گفت كه من ديدم كه يكى از راه بازگشت . گفتند كه بود . گفتند جوانى است كه او را ابرهيم خوانند . قوله تعالى :
قالُوا سَمِعْنا فَتًى يَذْكُرُهُمْ يُقالُ لَهُ إِبْراهِيمُ .
« 4 »
حق تعالى خبر داد ازيشان كه گفتند مىشنيديم كه اين جوان هميشه بتان ما را بد گويد . نمرود فرمود كه بياريدش . قوله تعالى :
قالُوا فَأْتُوا بِهِ عَلى أَعْيُنِ النَّاسِ .
« 5 » گفت بياريد او را بر چشم « 6 » مردمان تا كسى او را ببيند گواهى دهد تا « 7 » مقرّ
] a 36 [
آيد .
نمرود دادگر بود هرچند كافر بود و آن مملكت بر وى بدان دراز بماند
هامش
( 1 ) - الصآفات 89
( 2 ) - رفت
( 3 ) - الانبياء 59
( 4 ) - الانبياء 60
( 5 ) - الانبياء 61
( 6 ) - به چشم
( 7 ) - يا