و من بجز يك خداى را ندانم ، و نخواهم ، به خواندن وى شقى نگردم .
چندين مناظره كرد ابرهيم عليه السلم با پدر خويش .
قصهء شانزدهم بخشم رفتن ابرهيم از پدر خويش
پس ابرهيم برخاست و از ميان ايشان بيرون آمد ، و بكوه رفت ، و هفت سال در ميان كوههاى پارس مىگشت تا آنگاه كه مادرش و پدرش لجاج كرد و گفت فرزند مرا آواره كردى . و پدرش كس فرستاد بطلب او تا باز آوردندش به خانه .
سه سال ببود . همچنان هر كجا كه رسيدى آن بتان را مىنكوهيدى تا پدرش بمرد ، و بدست عمّش ماند ، و نام عمّش هازر « 1 » بود و پدر لوط بود .
ابرهيم بدل خويش انديشه مىكرد كه چگونه كنم تا بتان را قهر كنم تا اين مردمان بدانند كه اين بتان چيزى نهاند ، و چيزى را نشايند . چنان كه حق تعالى گفت :
وَ تَاللَّهِ لَأَكِيدَنَّ أَصْنامَكُمْ .
« 2 » الاية . ابرهيم گفت من با بتان شما كيدى كنم از پس آنكه شما از عيد بازگرديد .
و ايشان را عيدى بود از سال تا سال « 3 » ديگر
] b 22 [
كه آنجا بدشت بيرون شدندى و چون بازآمدندى آن بتان را تقرّب و عبادت كردندى ، و چيزى بسيار مر آن بتان را ببردندى . و آن اجداد ابرهيم را بودى و كسهاى او را ، و درين وقت آن را عمش داشت هازر .
هامش
( 1 ) - در هر دو نسخه . « و هو لوط بن هاران بن تارح ابى اخى ابرهيم عليه السلام » ( ثعلبى 86 )
( 2 ) - الانبياء 57
( 3 ) - بسال