او را زندگانى داد تا ده ساله شد و آن صحف او بكمال رسانيد « 1 » و ياد گرفت .
و اين بدان بود كه او را بيست و سه فرزند آمده بود و نمىزيستند ، بخردى همه بمردندى . پس اين فرزند صحفخوان شد . پدر آن عهد را وفا كرد و آن يتيمان را بپرورد
] a 41 [
و راست كردن عهدش آن بود .
پس آن فرزند او را مرگ آمد . او سخت غمناك شد و گفت الهى به حكم راضيم ، ليكن خواستم تا مرا خلفى بود كه علم و كتاب من هميشه مىخواندى .
جبريل آمد و گفت يا ادريس حق تعالى مىگويد خواهى تا او را زنده كنم .
ادريس گفت يا جبريل مرده بود كه درين جهان زنده گردد ؟ گفت بود .
ادريس گفت پس اين خود را « 2 » خواهم از خداى تعالى . جبريل گفت بخواه .
ادريس هفتصد هزار بار تسبيح كرد و دعا كرد . حق تعالى دعاى او را اجابت كرد تاش بميرانيد و پس زنده كرد .
پس ادريس دل بنهاد به زمين كه دعوت مىكند خلق را و مىباشد . جبريل آمد و گفت يا ادريس اين زمين را نوايبهاى ديگر است ، تو اينجا نتوانى بودن . ادريس گفت من يك بار مرگ چشيدم باز چگونه چشم ؟ ملك تعالى گفته است بميرانم و باز زنده كنم . گفت آرى از حق تعالى بخواه تا ترا نگاه دارد از چشيدن مرگ و عفو كند . دعا كرد اجابت آمد . گفت اگر مرگ را كارهى « 3 » ما جهت خدمت و تسبيح و عبادت ترا از مرگ عفو كرديم .
پس او را به آسمان سيم بردند . او گفت اى بار خدايا من جنس ديگرم و فريشتگان جنس ديگر ، و با من آرام نگيرند ، چه ، ايشان بعبادت مشغولند و مرا مونسى نيست . حق تعالى گفت چه خواهى ؟ گفت اگر ارواح فرزندان من بازنمايى نيكو بود ، و آن اطفال خود تا با ايشان انس گيرم . حق سبحانه
هامش
( 1 ) - صحف او را نيكو بخواند
( 2 ) - واخواهم
( 3 ) - نخواهى