بدين مقدار ياد كرديم .
قصهء دهم ادريس
] b 31 [
عليه السلام
قوله تعالى :
وَ اذْكُرْ فِي الْكِتابِ إِدْرِيسَ
« 1 » . او از فرزندان هابيل بود و عابد بود و عبادت مىكرد هزار سال ، و همه خلق بت مىپرستيدند . آنگاه حق تعالى او را بخلق فرستاد برسالت ، و معجزهاش داد و صاحب شريعت گشت . شصت سال دعوت كرد ، بعضى گرويدند و بعضى نه « 2 » ، تا آنگاه كه پير شد . و تسبيح كننده بود چنانك بطرفة العين او را آسايش نبودى از تسبيح كردن ، تا از بس تسبيح او كه با آسمان بر آمد « 3 » فريشتگان گفتند آدمى بود كه چندين تسبيح كند ؟ همه او را دوست گرفتند و بنزديك او آمد و شد ساختند بامر خداى تعالى .
وقاصّان گويند كه او با ملك الموت دوستى داشتى تا آنگاه كه ملك الموت را گفت جانم برگير تا تلخى جان كندن مرا معلوم گردد . گفتهاند جانش برگرفت و باز زنده شد بامر خداى تعالى ، و مر او را بآسمانها بر دو بهشت بديد .
و اين چنين چيزها گويند ليكن درست نيست و بشريعت درست نيايد كه ملك الموت كسى را جان بردارد بىفرمان خداى تعالى ، و چنين سخنها نشايد شنيد . ليكن درست آنست كه ادريس نيكوكار بود ، و گويند هر روز دوازده « 4 » هزار بار تسبيح كرد ، و كارش دوختن بود ، و خلق را دعوت كردن ، تا كى فرزنديش آيد ، « 5 » عهد كرد و با خداى تعالى نذر كرد كه اگر اين فرزند چندان بزيد كه اين كتاب من بخواند من صد يتيم را بپرورم . ملك تعالى آن فرزند
هامش
( 1 ) - مريم 56
( 2 ) - ناگرويدند
( 3 ) - برمىآمد .
( 4 ) - دوانزده
( 5 ) - تا كه فرزندش آمد