اينكه مالك را اگر دادى شرابى از زوال * عفو خواهى گشت و معذور از خراج بيست سال
اندر آمد آن لعين در دست جامى از عسل * آن چنان جامى كه با خود داشت بوئى از اجل
حرمتش كرد و به او افزود نام ملتحد * تا كه او را جمع گردد خاطر از هر نقش بد
با چنين ترفند او را كرد با خود آشنا * صد هزار افسوس ، بر انديشههاى ناروا
مىشكست ايكاش ، دهقان شقى را هر دو دست * آنزمان كه بود او را كأس زهرين در دو دست
و بعضى گفتهاند كه شهادت آن سردار در شهر قلزم بوسيلهء نافع غلام عثمان اتّفاق افتاد و چون خبر به معاويه رسيد با شادى گفت على را دو بازو بود كه يكى آن روز در صفيّن فرو افتاد و ديگرى امروز در قلزم .
عدّهاى در قتل مالك راه دير رفتهاند * اين شهادت را بنام شهر قلزم گفتهاند
آنزمان كه اين خبر را ابن بوسفيان شنيد * از عداوت انبساطى در دل او شد پديد
روى اينكه خاطر خود را رهاند از شرر * روى سخره بر ملا گفت آن حسود كينهور
كابن بوطالب دو بازو داشت سخت و پرتوان * هر دو افتادند و اكنون فاقد آمد از توان
آن يكى عمّار بود اهل عفاف و اعتقاد * و آن ديگر مالك ، همان مرد رشيد و خوشنهاد
آن يكى در وقعهء صفّين بر خاك اوفتاد * و آندگر در راه قلزم از تحرّك ايستاد
افول ستارهء عمر مالك اشتر در آسمان قلزم ( قال على عليه السلام رحم اللّه مالكا )
آن زمان بالاى منبر رفت ، امام كائنات * با تأثّر ، با هزار افسوس فرمود اين نكات
رحمت ايزد به مالك هر مسا و هر صباح * بر رخش دار ، اى خدا باب سعادت افتتاح
كرد بر عهدش وفا و بود بر آن پاى بند * در مصائب پر توان بود و به ايمان پايبند
مدّت خود را بپايان برد در صدق و صفا * تا كه نائل گشت آخر بر مقام التقاء