تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نهج البلاغه ( منظوم بر اساس نسخه فيض الاسلام ) ( فارسى ) — صفحة 113

مساهمون:

ص١١٣
چارپايانى كه اندر مرتعى پا بسته‌اند * بسكه يك جا مانده‌اند از جور راعى خسته‌اند دانشى بر خود نمىجويند بسكه غافلند * بينشى بر خود نمىخواهند وه كه جاهلند آگهى بر دين ندارند و مطيعش نيستند * اين بهايم ، جز هوا خواهان دنيا كيستند راكبان بىهدف باشند و صحرا ماندگان * عقلشان در چنگل اهواء سركش ناتوان
دنيايى كه امام عليه السلام آن را مذّمت ميفرمايد آن دنياست كه براى انسان هدف باشد و گرنه
قوم ديگر همچو انعامى زبند خود رها * با زيان كارى ميان كشتزاران در چرا گلّهء بىصاحبى هستند ، صحرا ماندگان * نيست چوپانى كه آن‌ها را كشاند بر امان نيست راعى و شبان و گلّه بانى در ميان * مىخورد گرگان از آنها تا بماند استخوان 42 ميبرد دنيايشان سوى عمى « 1 » و گمرهى * مىكند اقدامشانرا بر جهنّم منتهى چرخ بازيگر گرفته بينش ابصارشان * نيست آثار هدايت در نهاد و كارشان دهر خواهانند و در گمراهى آن آشكار * غرق در آنند در شهوت ، بدون اختيار بسكه دل بستند و گرديدند بر آن پايبند * تا خدا پنداشتند آن را در اين ايّام چند ضمن آن پندار بى مورد بدهر كج مدار * در گرفت اين دهر فانىشان ببازى آشكار جملهء اين طالبان دهر و دنيا دوستان * با همين دنيا بسى بازيكنانند همچنان ما وراء مرگ را از ياد بردند آنچنان * كز صميم قلب گرديدند با آن دوستان
آيا آدمى بجهنّم ميرود ؟ آرى هنگاميكه خود را نشناسد تا خداى خود را بشناسد . « 2 »
43 پس مدارا كن كه تاريكى گريزد از ميان * تا چه آيد پشت ظلمتها براى كافران هود جان كافران امروز و فردا ميرسند * ( واى بر ايشان كه ايشان در كدامين محبسند )
هامش
( 1 ) عمى كورى ( 2 ) من عرف نفسه فقد عرف ربّه ( على عليه السلام ) .