چارپايانى كه اندر مرتعى پا بستهاند * بسكه يك جا ماندهاند از جور راعى خستهاند
دانشى بر خود نمىجويند بسكه غافلند * بينشى بر خود نمىخواهند وه كه جاهلند
آگهى بر دين ندارند و مطيعش نيستند * اين بهايم ، جز هوا خواهان دنيا كيستند
راكبان بىهدف باشند و صحرا ماندگان * عقلشان در چنگل اهواء سركش ناتوان
دنيايى كه امام عليه السلام آن را مذّمت ميفرمايد آن دنياست كه براى انسان هدف باشد و گرنه
قوم ديگر همچو انعامى زبند خود رها * با زيان كارى ميان كشتزاران در چرا
گلّهء بىصاحبى هستند ، صحرا ماندگان * نيست چوپانى كه آنها را كشاند بر امان
نيست راعى و شبان و گلّه بانى در ميان * مىخورد گرگان از آنها تا بماند استخوان
42 ميبرد دنيايشان سوى عمى « 1 » و گمرهى * مىكند اقدامشانرا بر جهنّم منتهى
چرخ بازيگر گرفته بينش ابصارشان * نيست آثار هدايت در نهاد و كارشان
دهر خواهانند و در گمراهى آن آشكار * غرق در آنند در شهوت ، بدون اختيار
بسكه دل بستند و گرديدند بر آن پايبند * تا خدا پنداشتند آن را در اين ايّام چند
ضمن آن پندار بى مورد بدهر كج مدار * در گرفت اين دهر فانىشان ببازى آشكار
جملهء اين طالبان دهر و دنيا دوستان * با همين دنيا بسى بازيكنانند همچنان
ما وراء مرگ را از ياد بردند آنچنان * كز صميم قلب گرديدند با آن دوستان
آيا آدمى بجهنّم ميرود ؟ آرى هنگاميكه خود را نشناسد تا خداى خود را بشناسد . « 2 »
43 پس مدارا كن كه تاريكى گريزد از ميان * تا چه آيد پشت ظلمتها براى كافران
هود جان كافران امروز و فردا ميرسند * ( واى بر ايشان كه ايشان در كدامين محبسند )
هامش
( 1 ) عمى كورى
( 2 ) من عرف نفسه فقد عرف ربّه ( على عليه السلام ) .