موقع دفع بليّه رفع حاجت بىگمان * طرفة العينى ز لطف او نبودى در نهان )
پس گمان بد به ايزد از چه دارى يا اخا * او به تو روى آور است امّا تو دارى انزوا
او به تو اقبال دارد روى لطف و مرحمت * ليك تو ادبار دارى روى جهل و معزلت
من در اين اقبال و ادبار از صميم ائتمان * مىخورم سوگند بر پروردگار انس و جان
( 7 ) داده بودند اين صفت گر برد و شخص متّفق * از لحاظ سطح دارائى و قدرت منطبق
زان يكى ليكن تو بودى و ترا آن ديگرى * رو همى آورد مىبودى يقين از او برى
گر بينديشى در اينجا بين خويش و كردگار * اوّلين حاكم به خود باشى و نفس زشتكار
او ترا با آن مقام كبريائى مقبل است * انعطاف تو ولى با اين زبونى مشكل است
( دنيا ما را نفريفته بلكه ما فريفتهء او هستيم )
( 8 ) اين حقيقت را همى گويم ز روى استناد * كاين توئى مفتون اين دنياى دور از اعتماد
گشتهاى مغرور دنيا نى فريبت داده است * اين متاع ناروا را زين و زيبت داده است
پندهاى خويش را بر تو هويدا ساخته * روح و جانت را بعدل و داد بينا ساخته
نقص قوّت ، رفع طاقت ، رنجهاى درد زا * دالّ بر اينكه نمىگويد دروغ و افتراء
اصدق و وافى بود با وعدههاى راستين * چپ نگاه تو به دنيا چيست روى حقد و كين ؟
اى بسا ناصح كه تو نامرد و مهمل خوانيش * و اى بسا صادق كه ناشايست و كاذب دانيش
( و امّا عاقلانرا ديدهء عبرت باز است )
( 9 ) عاقلانرا عبرتى باشد ديار خاويه « 1 » * خانههاى سست و فانى و ربوع خاليه « 2 »
هامش
( 1 ) زمين خالى
( 2 ) خانههاى ويران