( 4 ) گر به بينى ديگرى را زير نور آفتاب * بهر او دارى فراهم سايبانى با شتاب
يا به بينى مبتلائى را بدردى رنجبار * روى دلسوزى برايش گريه دارى زارزار
پس چه عنوانت به درد خود شكيبا كرده است * بر مصيبتها و غمهايت توانا كرده است
از بكاء ، بر درد خود ممنوع و بازت داشته * بذر و تخم خود فراموشى بقلبت كاشته
( جان خود را فداى دنيا نمائيم تا بجانان برسيم )
( 5 ) جان تو بر تو ز هر چيزى عزيز و پر بهاست * پس چرا در پيش تو اينقدر سست و بىبهاست
از چه بيدارى نمىبخشد ترا ترس از خدا * اينكه دست قهر او همواره روى سر ترا
پس مداوا كن به درد دل بطاعت اى عزيز * چشم خواب آلود را با يقظههاى « 1 » تيز ، تيز
باش بر پروردگار خود مطيع و بردبار * مونس او باش و نام و ذكر او را ياد دار
ياد كن آنگه كه بر مىتابى از او روى خود * ليك او روى محبّت كرده بر تو روى خود
از طريق و راه انديشه نظر كن كو ترا * سوى عفو و رحمت ديرينه خواند بر ملا
ليك تو بر ديگران روى و پناه آوردهاى * حاجت و امّيد خود را سوى آنان بردهاى
( انّ الله بكلّ شيىء قدير )
( 6 ) پس خداوند تعالى برتر است و پرتوان * ليك تو يك عنصر عاصى و سست و ناتوان
اينكه دارى در پناه او مكان و جايگاه * سوى او دست نيازت صبحگاه و شامگاه
در فراخ رحمت او مستفيدى ايمنان * از همه جنبندگان هرگز نكرده منع آن
از تو يكدم بر ندارد ستر و پوشش از گناه * چشم رحمت بر نمىدارد ز رويت هيچگاه
در عطاى نعمت بيحدّ و فضل گاه گاه * وقت تستير عيوب و پرده پوشى از گناه
هامش
( 1 ) بيدارى