تير مرگش را زند بر زنده تا بيجان كند * تير گمراهى بصالح تا كه بىايمان كند
تير بيمارى همى بر جان سالم مىزند * ( اين زدنها كار او باشد كه دائم مىزند )
آكلى كه واژهء اشباع در آن مبهم است * شاربى كه تشنگى بر آن هميشه ملزم است
و من العناء انّ المرء يجمع مالا لا يأكل . . .
( 11 ) و از جمله اسباب رنج اين دنيا آنست كه مرد ، جمع مىكند و نمىخورد و بنا مىكند و ساكن نمىشود .
جمله از اسباب رنج اين جهان بىوفا * آن بود كه مرد مىسازد براى خود بنا
همچنان اندوخت مالى از حلال و دستبرد * ليك آن شد كه دگر در آن نماند و ز آن نخورد
پس فرود آورده شد بر قبر ، جاى بازداشت * حال آنكه خانه و مال و بنا را جا گذاشت
و از جمله اسباب تغيير حالات دنيا آنست كه مىبينى بعضى را كه به فقر و ناتوانى او رحم مىكنند ولى بعدا با تغيير احوال ، به توانگرى او غبطهء مىخورند و ديگرى كه بتوانگرى او حسرت مىخورند و اكنون رحمتش مىكنند .
( 12 ) پارهاى ديگر ز وضع گيتى ناپايدار * آن بود كه نيست آن را در صداقت اعتبار
آنكه او را رحم مىكردند مردم اين و آن * ليك مغبوط « 1 » است اكنون در منال و در توان
وانكه بر او غبطه مىخوردند مردم روز و شب * ليك مرحوم است امروز اوفتاده در تعب
( نيست اين بيچارگى او را جز اينكه نعمتى * از كفش بيرون شده ، جايش نشسته نقمتى )
( 13 ) جملهاى ديگر ز عبرتهاى دهر كهنه كار * ( آن بود كه شرح آن را مىنمايم آشكار )
گاه مىبينى كه مردى آرزو را مشرف است * غافل از اينكه مر او را مرگ قاهر واقف است
مرگ او را برد و هرگز آرزو حاصل نشد * پس مؤمّل آرزوى خويش را نايل نشد
هامش
( 1 ) آنكه او غطبه مىخورند