و آن كسى كه هستيش را اختتام و انتهاست * در كجا او را در اين هستى محلّ التجاست ؟
يا كسى كه طالبى مىراند او را با شتاب * تا كه از دنيا جدائى را نمايد انتخاب
( 4 ) پس بعزّ و فخر اين دنيا نبايد دل ببست * همچنان بر زيور و جاه و جلالش هر چه هست
ناله و افغان و زارى در ازاء « 1 » رنج و درد * كسر شأن است و پريشانى براى نيكمرد
چون كه عزّ و ارجمندى و شكوه و اصطناع « 2 » * جملگى دارند از دنيا محلّ انقطاع
زينت و زيبائيش باشد بشدّت در فناء * رنج و درد و محنتش را نيز دارد انتهاء
كلّ مدّتها در آن يابند آخر اختتام * ( كلّ حىّ و كلّ جان بر مرگ دارند التزام )
( يعنى كلّ نفس ذائقة الموة ) پس خردمند كسى باشد كه بزخارف دنيا دل نبندد . . .
او ليست لكم فى آثار الاوّلين مزدجر آيا در آثار گذشتگان و در امور ناپسند آنان چيزى نيست كه شما را از ذمائم اخلاقى باز دارد و قلبتان را بيدار نگه دارد ؟ بايد وجدانهاى بيدار به اين سئوال جواب بدهند .
( 5 ) از چه رو بالا نمىداريد از حق رايتى * نيست در پيشينيان آيا شما را عبرتى ؟
چيست از آباءتان مانده ز عبرت بر شما * تا كه باشد مايهء پند و نصيحت بر شما ؟
پس نمىبينيد آيا رفتگانرا در جهان * بار دوّم بر نمىگردند هرگز بر جهان ؟
همچنان اخلاف ايشان را كه باقى ماندهاند * بيرق هجرت به روى سينهها بنشاندهاند ؟
( 6 ) اهل دنيا را نمىبينيد آيا مستمر * روز را بر شب همى آرند و شب را بر سحر ؟
حال آنكه هر يكى را حال ديگر در دل است * دست قومى در عزا و پاى قومى در گل است
1 آن يكى مرده كه آن را گريه آغازيدن است * اين يكى را در مصيبت سر سلامت دادن است
2 آن يكى بيمار و در روى زمين افتاده است * ديگرى را دكتر حاذق جوابش داده است
هامش
( 1 ) مقابل
( 2 ) بر گزيدن