را به چشم سر نمىتوان ديد بلكه به چشم دل مىتوان ديد .
( 56 ) بارالها اين توئى شايستهء وصف جميل * ( اى خلائق را در اين دنياى پهناور دليل )
نيست بر سلطانى تو انتها و ابتداء * نعمتت بيرون ز حدّ و رحمتت بىانتها
غمزهء لطف تو ما را بهترين لطف است و بس * هر اميدت بهر ما شايسته امّيد هست و بس
( بابهاى رحمتت باز و مفتّح روى ماست * دست جود و بذل تو بالاترين دستهاست )
( 57 ) بسط قدرت دادهاى در قول و گفتارم بسى * زان بساطت « 1 » جز ترا وصفى نگفتم بر كسى
رو نياوردم بسوى بدگمانىها به آن * ( سوى حرمان و فريب و سرگرانىها به آن )
( رو نياوردم به سوى خلق با آن بسط قلب * چونكه بىتو گشته از ايشان قواى قلب ، سلب )
حفظ كردى اين زبانم را ز مدح خلق خويش * جز تو بر خلقم نخواهد بود وصف و مدح بيش
( 58 ) هر ثناگو را ز ممدوح ، اجر و مزد است انتظار * ( انتظارم از تو عفو است و قبول اعتذار )
پس اميد حاجت من ضمن عرض مسئلت * توشههاى رحمت است و گنجهاى مغفرت
بارالها : اينجا كه من مشغول تعظيم و توحيد توام جاى كسى است كه ترا بيگانگى ستوده و تفرّد و يكتائى را شايسته تو پنداشته و غير از تو را بر آن محامد و اثنيه « 2 » سزاوار ندانسته .
( 59 ) اين مكان كه بر تو چون من سجده كرد و ياد برد * جاى آن عبد ذليل است كه ترا يكتا شمرد
جز تو فردى را سزاوار ستايش در نيافت * ( خالق و معبود بر اين آفرينش در نيافت )
پس مرا جائيست متقن بر بيان حرف حقّ * ( كان مكانرا نيست هر گوينده هر كس مستحقّ )
( 60 ) فقر من افزون و معطوف تو باشد فاقتم * بىتو هرگز بر نمىآيد نياز و حاجتم
ذلّت فقر مرا جبران نخواهد كرد هيچ * جز عطايت اى خدا از بندهء خود رومپيچ
پس در اين موقف كه من هستم بذكرت غوطهور * راضى از من باش و خشنود اى خداى دادگر
هامش
( 1 ) شيرين گفتارى و بلاغت
( 2 ) جمع ثناء