( كاحتجاجا ما همه از يك درختيم از قريش * او بما پيغمبر و ما جمله او را جند و جيش )
( در شجر با هم يكى و در اصالت ، در نسب * پس سزاوار است از ما بر خلافت منتسب )
با تأنى گفت آن مولاى ملك لافتى * در جواب ادّعاى پوچ و قول ناروا
بر درخت از راه استدلال كردند احتجاج * ميوهء آن را ولى كردند پامال از لجاج
آب خويشى گر همى ريزند پاى آن درخت * در قفا هستند و پنهانى ، بلاى آن درخت
با پيمبر خويشى دور است ايشانرا ولى * هستم الان صهر « 1 » و فرزند عمويش من على
پس مرا حقّ خلافت بيش باشد با شما * ناهيا اين قول موزون على را جان فدا
پايان خطبهء 66
هامش
( 1 ) داماد