( چون صفات نيك ، باشد در وجودش عين ذات * غير از او را ليك ، دور از ذات و زائد بر صفات )
غير او را علم و دانش مبتنى بر ذات نيست * ليك او را در ثبوتيّات ، جز در ذات نيست
هر توانائى بجز او عاجز است و ناتوان * ( نيست او را در توانائى و قدرت اءتمان )
( گر مجازا هست او را قدرتى ناپايدار * جزؤ امكان است و برگردد بسوى كردگار )
( 3 ) هر سميعى را جز او صوت كبيره كر كند * همچنان آوازهاى نارسا را نشنود
( چون شنيدن در وجود ماست با ابزار كار * لنگ خواهد شد گر افتد ، اختلالى در مدار )
ليك در حقّ جهان داور ، خداوند لطيف * فرق حاكم نيست بين بانگ و نجواى خفيف
كلّ بينايان عالم در فراش هر زمان * عاجزند از ديدن جسم لطيفه در جهان
ليك ديدن در خدا با آلت و ابزار نيست * هيچ فرقى از اعضاء و اسباب عمل در كار نيست
در نمىيابند دانايان ، بسان كردگار * ظاهرى نامرئى و پنهان ، نهانى آشكار
آشكار است اينكه آثارش عيان و باهر است * در نهان است اينكه ذاتش بر همه ناظاهر است
لم يخلق ما خلقه لتشيديد سلطان او را روعى « 1 » از زوال و خوفى از احتمال پيشامد نيست
( 4 ) خلق را انشاء نكرده در ممرّ روزگار * تا بيفزايند او را در حكومت اعتبار
يا به او در سلطنت باشند يار و دستيار * يا كه او را دور سازند از گزند روزگار
يا براى دفع اشرار و اعادى در نزاع * يا براى نصر و امداد و اعانت در دفاع
يا به عنوان جلوگيرى و صدّ « 2 » شرّ ضدّ * يا براى استعانت در غرور و فرّ ندّ « 3 »
بلكه هر يك بندهاى هستند او را مستجير * ( چند روزى عهد بسته در بساط دهر پير )
( ترك باغ خلد كرده در كمند سرنوشت * تا چگونه باز خواهد يافت راهى بر بهشت )
هامش
( 1 ) روع ترس
( 2 ) صدّ جلوگيرى
( 3 ) ندّ همتا