( 5 ) مدّت عمرى كه از آن ، مىزدايد هر نفس * پيش دانايان ، به كوتاهى سزاوار است و بس
پس نبايستى به اين كوتاه مدّت دل ببست * در مقابل از نعيم خلد جنّت ديده بست
( 6 ) غايبى كه دور و مهجور است و محروم از وطن * باز بايد گردد و خود را رهاند از محن
مركب ساعات و ايّام و مرور روزگار * سوى موطن مىكشد او را حضور كردگار
آنكه از محدودهء فردوس مهجور است و دور * تا به كى باشد به درد هجرت و دورى صبور ؟
آن زمانكه دورهء دورى و هجرت در گذشت * نوبت توديع و برگشت است و روز بازگشت
آنكه بر مىگردد از دورى و هجرت بر وطن * لازم است او را متاع و ارمغان پر ثمن
( 7 ) گر سعادتمند باشد يا شقىّ و تيرهبخت * توشه بايد آنزمانكه آخرت را بست رخت
فتزوّدوا فى الدّنيا من الدّنيا ( پس در دنيا از دنيا توشه برداريد )
( 8 ) پس در اين دنيا ، از آن ره توشه بايد اخذ كرد * بهر روز فقر و فاقه ، خوشه بايد اخذ كرد
توشه برداريد و زاد ، اى اهل ايمان بر معاد * بر كسى در غير دنيا نيست جاى كسب زاد
( 9 ) آخرت را بهترين زاد ، اعتقاد و خشيت است * بنده را در مورد كردار نيكو همّت است
در خصوص مرگ و توبه پيشدستى كردن است * ( بيرق يكتاپرستى بر فراز آوردن است )
نفس را با عفّت و تقوا مسلّط بودن است * ( با كمال سعى و كوشش بر ثواب افزودن است )
چون كه مرگ از ديدگان او هميشه غائب است * لشكر غارتگر آمال بر وى غالب است
دمبدم او را كند شيطان مارد « 1 » همرهى * ( تا كه او را رهگشا باشد بسوى گمرهى )
مىكند او را به استغفار و توبه مرتجى « 2 » * بر هوىها مشتهى بر آرزوها متكى
تا به روزى كه اجل دريابد او را ناگهان * حال آنكه نيست در دستش ز توشه ارمغان
در پى اجل ، حسرت و اندوه ، مخصوص غافلى است كه ايّام عمر خود را در اثر غفلت و خوشگذرانى ، بهدر داده باشد .
هامش
( 1 ) مارد سركش
( 2 ) مرتجى - اميدوار