تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار (ج64) (ايمان و كفر) (فارسى) — صفحة 85

مساهمون:

ص٨٥
به او داد ، و گفت : با اين روزگار خود را بگذران . او هم شبانه از دير خارج شد و صبح وارد قريه‌اى شد ، مشاهده كرد در آنجا مردى را زنده بدار آويخته‌اند ، از داستان او سؤال كرد ، گفتند او بيست درهم قرض دارد ، و در نزد ما هر كس اين مقدار وام داشته باشد او را مصلوب مىكنند تا وام خود را بدهد . آن زن بلافاصله بيست درهم را بيرون آورد و به طلبكار او داد ، و گفت : او را نكشيد ، او را از چوبه دار پائين آوردند ، آن مرد گفت تو امروز منت بزرگى بر من نهادى و مرا از مصلوب شدن نجات دادى و از مرگ رهانيدى ، اكنون هر جا به روى با تو مىآيم . با هم از آنجا روان شدند تا به ساحل دريا رسيدند در آنجا مردمانى و كشتىهائى ديدند ، مرد به زن گفت : در اينجا بنشين تا نزد آنها بروم و از آنها غذا و طعام بگيرم و بياورم ، او نزد آن گروه رفت و گفت : در كشتى شما چه هست . گفتند : در آن كشتى اموال تجارتى و جواهرات و چيزهاى خوشبو هست ، و اين يكى هم ما در آن سوار مىشويم ، پرسيد چه اندازه مال التجاره در كشتى شما هست ، گفتند زياد و نمىتوانيم احصاء كنيم ، گفت : نزد من گوهرى هست كه از همه مال التجاره شما بهتر است . گفتند : آن چيست گفت : يك كنيزى كه مانند آن را نديده‌ايد ، گفتند : او را به ما بفروشيد گفت : باشد به شرط اينكه يكى از شما برود و او را بنگرد ، بعد بيايد و او را از من ابتياع كند ، و به او هم چيزى نگويد ، آنها شخصى را فرستادند و او رفت و آن زن را ديد . بعد از مراجعت گفت : من مانند او را هرگز نديده‌ام ، او را به ده هزار درهم از او خريدند ، و درهم‌ها را به او دادند ، او هم رفت ، آنها بعد از اين نزد آن زن آمدند و گفتند برخيزيد و در كشتى نشينيد ، زن گفت : چرا گفتند تو را از مولايت خريدارى كرده‌ايم . زن گفت : او مولاى من نيست ، گفتند يا از جاى خود حركت كنيد ، و يا تو را