تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار (ج64) (ايمان و كفر) (فارسى) — صفحة 84

مساهمون:

ص٨٤
است ، و در نزد من ثابت شده است . شاه گفت : برو او را پاك كن ، قاضى آمد و گفت : ملك به من اصرار كرده است تو را رجم كنم اينك چه مىگوئى اگر خود را تسليم من نكنى رجمت خواهم كرد . گفت : هر چه مىخواهى بكن من خود را در اختيار تو نخواهم گذاشت . قاضى آن زن را بيرون كرد و او را در گودالى نهاد و بعد رجم نمود ، و مردم هم اين جريان را نگاه مىكردند ، هنگامى كه يقين كرد او مرده است رهايش نمود و از آنجا رفت ، هنگامى كه شب فرا رسيد و تاريكى همه جا را گرفت آن زن حس كرد در او رمقى هست . خود را تكان داد و از گودال بيرون شد ، و همانطور به راه خود ادامه داد تا از شهر بيرون گرديد ، و به ديرى رسيد كه در آن يك نفر زندگى مىكرد ، او در كنار دير به خواب رفت تا صبح شد و ديرانى از خواب برخاست و در را باز كرد . هنگامى كه ديرانى متوجه او شد از وى سؤال كرد و داستانش را جويا شد ، او هم قصه‌اش را گفت : ديرانى بر وى دلش سوخت و او را وارد دير نمود ، صاحب دير يك فرزند خردسال داشت كه او را مداوا كرده و از بيمارى بهبودى يافته بود ، كودك را به او سپرد تا وى را تربيت كند . مرد صاحب دير يك كارگذارى داشت كه امور او را انجام مىداد او شيفته آن زن شد و او را به طرف خود دعوت كرد تا از او كام بگيرد ، او امتناع كرد ، كارگذار گفت اگر تسليم من نشوى تو را خواهم كشت زن گفت : هر چه مىخواهى انجام بده . او به طرف كودك رفت و گردن او را در هم شكست و بعد به طرف صاحب دير رفت و گفت : تو يك زن بدكار را به اينجا آورده‌اى و كودكت را به او سپرده‌اى و او هم كودك را كشت ، ديرانى آمد و هنگامى كه جريان را ديد به او گفت : اين چه كارى بود كردى . او هم داستان را براى وى نقل كرد ، صاحب دير گفت : شايسته نيست كه تو در نزد من باشى ، اينك از اينجا بيرون شويد ، او را از دير بيرون كرد و بيست درهم