در دل خود دارند ، در حالى كه همين گونه مردمان مدعى محبت ما با دشمنان ما هم ارتباط دارند و آنها را دوست مىدارند ، آنها با كسانى كه با ما دشمن مىباشند همنشينى مىكنند و با ياران دشمنان ما رفت و آمد دارند ، آنها هرگز كلام خدا را نشنيدهاند و به آن عمل نكردهاند .
امام صادق عليه السّلام فرمودند : مسلمة بن عبد الملك جريان را به برادرش گفت او هم چيزى به ما نگفت و به طرف شام رفت و ما هم به طرف مدينه برگشتيم ، چندى نگذشت كه پيامى به عامل مدينه رسيد و هشام دستور داده بود كه من و پدرم را به طرف شام روانه كنند .
عامل مدينه هم ما را روانه شام كرد و من همراه پدرم وارد دمشق شديم ، هشام سه روز ما را معطل كرد و به ما اذن ورود نداد ، روز چهارم ما را نزد هشام بردند ، مشاهده كرديم او روى تخت سلطنت نشسته و سربازان و نزديكانش پيرامون او را گرفتهاند و همگان مسلح و در حال قيام مىباشند ، در وسط تالار هدفى گذاشته بودند كه بزرگان قومش به طرف آن تيراندازى مىكردند .
ما به اتفاق پدر وارد بر هشام شديم ، پدرم قبل از من حركت مىكرد و من هم دنبالش مىرفتم ، تا آنگاه كه در مقابلش قرار گرفتيم هشام متوجه پدرم شد و گفت : اى محمد تو هم تيراندازى كن و با پيرمردان قومت همراهى نما .
او خيال مىكرد پدرم نخواهد توانست هدفگيرى كند و بدين وسيله او را تحقير كند و استهزاء نمايد و انتقام خود را بگيرد و دلش را آرام كند ، پدرم گفت : من پير شدهام و از تيراندازى باز ماندهام بهتر است از من درگذريد ، گفت به حق آن كسى كه ما را به دين او عزت داد و به حق محمد صلى اللَّه عليه و آله شما را آزاد نخواهم گذاشت بايد تيراندازى كنى .
بعد از آن به يكى از شيوخ بنى اميه گفت : گمان خود را به او بدهيد تا تيراندازى كند ، پدرم كمان را از او گرفت و تيرى برداشت در كمان نهاد و آن را رها كرد و تير درست در وسط هدف نشست ، تير دوم را رها كرد او هم در تير اول نشست تا نه تير كه همه بر هم فرود آمدند .
بحار الأنوار (ج64) (ايمان و كفر) (فارسى) — صفحة 426
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٤٢٦