منحرف نشده است ، او از روى هواى نفس سخن نمىگويد ، هر چه مىگويد ، بفرمان خداوند مىباشد و از طريق وحى به او ابلاغ مىگردد تا به مردم اطلاع دهد .
بعد از اين فرمودند : اى اسحاق آن جماعت اهل دين نبودند آنها مىخواستند بر مردم رياست كنند گروهى دنبال رياست بودند ولى به وسيله دنيا نتوانستند آن را به چنگ آورند از اين رو متوجه دين شدند شايد از آن راه بتوانند بدست بياورند آنها در فكر دين نبودند و ميلى هم به آن نداشتند .
اى اسحاق مگر نمىدانى كه رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله فرمود : گروهى از ياران من از حوض رانده و دور خواهند شد و از آن آب به آنان داده نمىشود ، من مىگويم بار خدايا اينها ياران من مىباشند ، به من گفته مىشود تو خبر ندارى آنها بعد از تو چه كردند اين جماعت به دوره جاهليت برگشتند ، گفتم آرى چنين است مامون گفت : در اين باره فكرى بكن و نتيجه را درياب .
در اين جا مردم گفتند : اينها چه كار مىخواهند بكنند و از اين سخنان ، چه نظرى دارند ، مجلس به درازا كشيد و سخنها گفته شد و سر و صداها بلند گرديد ، در اين هنگام يحيى بن اكثم گفت : يا امير المؤمنين تو حقيقت را بر زبان جارى كردى و واقعيتها را روشن ساختى ، و مردم را به خير و سعادت رهنمون شدى و سخنانى گفتى كه هيچ كس توانائى دفع آن را ندارد .
مامون بعد از اين متوجه سخنان ما شد و گفت : شما در برابر اين سخنان چه مىگوئيد ، گفتم : ما همه به آن چه امير المؤمنين گفتند ايمان داريم خداوند او را توفيق دهد مامون گفت : به خداوند سوگند اگر رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله گفتار مردم را قبول نمىكرد ، من هم اكنون سخنان شما را قبول نمىكردم .
بار خدايا تو شاهد باش من اينها را نصيحت كردم و راهها را به آنها نشان دادم ، بار خدايا من آنچه در گردن خود داشتم به آنها اظهار كردم و حق را گفتم ، بار خدايا من به دين تو اعتقاد دارم و به محبت على و ولايت او به تو تقرب مىجويم ، در اين هنگام ما از مجلس او بيرون شديم ، و اين آخرين مجلسى بود كه
بحار الأنوار (ج64) (ايمان و كفر) (فارسى) — صفحة 397
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٣٩٧